0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨
صداي اذان که بلند شد هیچ کدام باورمان نمی شد، من با حیرت در حالی که با عجله از جایم بلند می
برادر زري از من دور شده بود. .« محمد » دیگر راحت می گفتم «. واي محمد صبح شد » : شدم گفتم
محمد شوهرم بود که کنارم بود و چقدر دوستش داشتم. محمد گفت:
- کجا می ري؟
- برم لباسمو عوض کنم، الان همه بیدار می شن.
- صبر کن مهناز.
برگشتم.
- بگذار یک خورده دیگه توي لباست ببینمت بعد برو.
خندان پرسیدم:
- از عصر تا حالا ندیدي؟
- نه، تا حالا فقط صورتتو نگاه می کردم.
با طعنه گفتم:
- صورتمم تو این همه سال ندیده بودي؟!
- صورت مهناز رو چرا، صورت زن خودمو نه!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩
«. خانم کوچولو، نخوري زمین » : با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوي پایم کنار برود. گفت
صیغه رو که » خندان دویدم. چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود. پس خانم جون راست می گفت
«!؟ می خونن، آدم عاشق و شیدا می شه
وارد اتاقم که شدم، نگاهم به خودم توي آینه افتاد. به نظرم آمد چقدر قیافه ام عوض شده و فکر
کردم راستی راستی خیلی خوشگل شده ام. چند لحظه محو تماشا شدم، ولی صداي در اتاق خانم جون
که آمد، دوباره یاد محمد افتادم. با عجله لباسم را عوض کردم، ته مانده هاي آرایش صورتم را هم با
پنبه پاك کردم. احساس کردم موهایم از ریشه درد گرفته. سنجاق هاي موهایم را هم باز کردم و با
زحمت بالاخره شانه شان کردم. بدون آرایش چقدر صورتم کم سن و سال تر بود.
وقتی برگشتم، دیدم محمد سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشم هایش را بسته. به نظر می آمد در
آرامش کامل و راحت خوابیده. فکر کردم از خستگی خوابش برده. پاورچین نزدیکش شدم تا از
کنار دستش کتش را بردارم و بیندازم رویش. با این که تابستان بود، ولی نسیم صبح هواي اتاق را
کاملا خنک کرده بود. همین که خواستم کت را بیندازم رویش، چشم هایش نیمه باز شد. سرش را از
پشتی برداشت و خندید. نمی دانم چرا؟ به خاطر گرمی لبخندش بود یا محبت بی نهایت چشم هایش
که به من می خندید، تمام وجودم گرم می شد.
- ببخشید بیدارت کردم! فکر کردم خوابی، خواستم سردت نشه.
محمد انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد، صاف نشست و همان طور که خیره نگاه می کرد، گفت:
- چقدر خوشگل تر شدي. حیف صورت به این قشنگی نیست که رویش نقاشی می کنن؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:09 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠
- دلت می آد؟! معلومه که اون طوري آدم خوشگل تره.
- نه هیچم این طور نیست. اگه قراره من خوشم بیاد و دوست داشته باشم که من صورتتو این طوري
دوست دارم، ولی اگه غیر از اینه که هیچ.
حرفش تمام شد و نگاهمان توي چشم هاي هم ماند. مستقیم که توي چشم هایم نگاه می کرد قلبم
فرو می ریخت. انگار جریان خون توي تنم سریع تر می شد، گرُ می گرفتم. دوباره احساس کردم
گرمم شده. موهایم را با انگشت هایم زدم پشت گوش هایم و همان طور که کتش توي بغلم بود،
گفتم:
- برم برایت جانماز بیارم نمازت رو بخونی.
- نه، یکخورده دیگه پیشم بمون. براي نماز می رم خونه خودمون.
.« نه » : بی اختیار یکدفعه گفتم
-نه؟! چرا؟!
نمی دانستم چه بگویم. دلم نمی خواست برود. عجیب بود، در عرض یک شب همه چیز چقدر فرق
کرده بود، یا من فرق کرده بودم؟! انگار چیزي مثل آهنرباي قوي مرا به طرفش می کشید. حسی که
نمی توان بیانش کرد. درمانده فقط نگاهش کردم. دوباره پرسید:
- مهناز، نه، چی؟
- نرو.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:09 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵١
- چرا؟!
- مگه نماز رو همین جا نمی شه خوند؟
باخنده گفت:
- نه، تو که باشی حواسم پرت می شه.
هم حرصم گرفت که چرا براي او سخت نیست که از من دور شود، هم خواستم خودم را لوس کنم.
خودم هم باورم .« باشه. اگه این طوریه من می رم که حواستون پرت نشه » : رویم را برگرداندم و گفتم
نمی شد این منم؟ این قدر راحت مثل اینکه سال هاست زن و شوهریم سر به سر محمد می گذاشتم؟
شنیدم، ولی جواب ندادم و همان طور به سمت در رفتم. دوباره که صدایم کرد، «؟ مهناز » : صدایم زد
همزمان بازویم را هم گرفت و نگهم داشت. دوباره صدایم زد. نمی دانم چرا صدایم که می زد تمام
وجودم به طرفش پر می کشید. با زحمت به روي خودم نیاوردم. به طرف خودش برم گرداند. سرم را
دستش زیر چانه ام برد و صورتم را بالا گرفت. «!؟ مهناز » . بلند نکردم
- رسم شما این طوریه که مهمون رو با قهر کردن نگه دارن؟!
در حالی که هنوز به جاي چشم هایش به گردنش نگاه می کردم، گفتم:
- نه مهمونی که نخواد پیش ما بمونه به زور نگه نمی داریم.
هیچ نگفت، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم، بالاخره طاقت نیاوردم. نگاهش کردم ببینم چرا
ساکت است، که باز نگاهم به چشم هایش که نزدیک صورتم بود، افتاد. چند ثانیه با دقت نگاهم
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:09 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٢
کرد، بعد ناگهان سرش را پایین آورد. وقتی سرش را دوباره بالا گرفت نگاهش چنان ملتهب و
سرشار از محبتی ناب و سوزان بود که نفسم به شماره افتاد. شاید هیچ کس باور نکند، ولی با اینکه
سن هردومان کم بود، با این که محمد در اوج جوانی بود، ولی نه تماس دستانش، شهوانی بود، نه
حالت نگاهش. احساس می کردي یک دنیا محبت با ظرافت در آغوشت گرفته، مثل کسی که
گرانبهاترین شی دنیا را در آغوش بگیرد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:09 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٣
فصل ششم
دو ماه بعد از نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت. یک صبح تا ظهر که محمد را نمی دیدم،
انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت نگاه مشتاق و صداي گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش
می آورد. هرچه می گذشت وابستگی ام به محمد بیشتر و بیشتر می شد. من که روز اول ذوق می
کردم که با این ازدواج از زري جدا نمی شوم، حالا با زري هم که بودم همه ي حواسم پیش محمد
بود، مخصوصاً مواقعی که نبود. وقتی نبود، حوصله هیچ کاري را نداشتم، ولی وقتی بود، حتی اگر
پیش من بود و مشغول درس خواندن یا حرف زدن با دیگران یا کارهاي خودش بود، همین که
احساس می کردم نزدیکم است، خیالم راحت می شد و دلم گرم.
ماه رمضان آن سال قشنگ ترین ماه رمضان عمرم بود. همه چیز زیبا بود: سفره هاي افطاري با سلیقه
مادرم، دعاهاي از ته دل خانم جون که کنار سفره ي افطار دست به دعا بر می داشت، و همه اول باید
دعا می کردند و توي استکان هاي کمر باریک خانم جون آب جوش می نوشیدند و بعد غذا می
خوردند، صداي ربنا که از دورها فضا را معطر می کرد و مرا وا می داشت از ته دل سر به آسمان
بردارم و خدا را شاکر باشم، عشق، این تجلی انوار بی نهایت خداوندي که قلبم را به سجود و شکر
وامی داشت، و جمع خانواده ي خوشبخت من که محمد را مثل پسرشان دوست داشتند و پذیرفته
بودند، شب هایی که تا سحر با محمد بیدار می ماندم و همان طور که سرم روي بازویش بود و دستم
توي دستش، برایم از آینده می گفت و من مثل بچه اي که به قشنگ ترین لالایی دنیا گوش کند،
احساس امنیت شیرینی می کردم که قابل وصف نیست.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:10 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۴
دیگر سحر ها گیج و خواب آلود نبودم، محبت و عشق همراه با جوانی، نیروي مافوق تصور به وجود
می آورد و من آن قدر خوشبخت بودم که از هر دوي آن ها صاحب بی نهایت شده بودم. علاقه وافر
آقاجون و مادرم به محمد از طرفی و دوستی امیر با محمد از طرف دیگر، موهبت بزرگ دیگري بود.
با اینکه از اول خودشان قرار گذاشته بودند که ما فقط نامزد باشیم و محمد شب ها خانه ي ما نماند، با
اصرار خود آقاجون و مادر، تقریبا از شب عقد به بعد محمد دیگر به خانه خودشان نرفت. این بود که
محمد، مادر، اگه وقت کردي یک سر هم بیا خونه ي » : محترم خانم گهگاه به شوخی می گفت
«! خودمون مهمونی
ماه رمضان به سرعت گذشت. یادم است توي شهریور ماه بود، تقریباً دو ماه از عقد ما می گذشت که
یک شب جمعه همه براي شام خانه ي حاج آقا دعوت داشتیم، به پیشنهاد آقا رضا (شوهر خواهر
محمد، که معروف بود اهل سفر است و به جاهاي خوش آب و هوا علاقه دارد.) قرار شد دسته جمعی
به سفر دو سه روزه برویم. وقتی آقا جون و حاج آقا هم موافقتشان را اعلام کردند، همه به این نتیجه
رسیدند که برنامه ي سفر هم با آقا رضا باشد.
آقا رضا که در ضمن خیلی خوش مشرب و شوخ هم بود، با اشاره دست همه را ساکت کرد و گفت:
من حرفی ندارم. می برمتون یک جایی که از قشنگی و خوش آب و هوایی لنگه نداره. منتها بیشتر »
صداي اعتراض خانم ها که بلند شد، آقا رضا دستش را بلند کرد، در حالی «. براي حال آقایون خوبه
با عرض معذرت از حاج خانوم ها. این » : که حالت چشم هایش حاکی از شیطنت و شوخی بود، گفت
جا که می خوام ببرمتون جایی است در دماوند به نام: دالان بهشت، و بیشتر به درد حال آقایونی می
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:10 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۵
و بعد به خودش و محمد و مهدي اشاره کرد. «. خوره که چند وقته دارن جهنمو مزه مزه می کنن
صداي قاه قاه خنده از ته دل مردها و اعتراض خانم ها با هم قاطی شده بود.
صداي جر و بحث و «. حالا که این طوره، ما اصلا نمی آییم » : فاطمه خانم معترض تر از همه گفت
اصلا بدون خانم ها بهشت هم فایده نداره، » : شلوغی بالا گرفته بود که آقاجون میانه را گرفت و گفت
آقا رضا » : خانم جون هم با شیرین زبونی گفت «. خوبه؟!آقا این قدر سروصدا نکنین سرمون رفت
فکر یک ساعت دیگه هم که با خانمت تنها می شی باش ها، کاري نکن مادر جون، که همون جهنمو
همه و از همه بیشتر آقا رضا زد زیر خنده. به هر حال قرار شد عصر چهارشنبه ي هفته «! آرزو کنی
ي بعد راه بیفتیم و جمعه عصر برگردیم.
سر انجام روز چهارشنبه رسید و همه در تدارك آماده کردن وسایل بودیم. خانم جون مرتب سفارش
ننه عرق نعنا یادتون نره. به مادرت بگو نبات هم بگذاره، لازم می شه، کتري منو یادتون نره، » می کرد
خلاصه هرچیزي ممکن بود لازم شود و ما فراموش کنیم، خانم «.... یکخورده هم ترشی بردارین و
جون یادآوري می کرد.
بعد از ظهر بود که محمد برگشت. دم پله هاي اتاق خانم جون ایستاده بود و داشت در جواب خانم
جون که می پرسید ناهار خورده یا نه، می گفت آن قدر خسته و گرما زده است که ترجیح می دهد،
اگر کاري نیست، فقط کمی استراحت کند.
و از آن طرف حوض با «. گرما که کاري نداره، ببین این طوري خنک می شی » : امیر با خنده گفت
کف دست هایش شروع کرد به آب پاشیدن به من که داشتم شیشه عرق نعنایی را می شستم که از
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۶
زیرزمین آورده بودم و رویش پر از گرد و خاك بود. من که دمپایی هایم ابري بود، خواستم فرار
کنم که پایم روي آب ها لیز خورد و محکم خوردم زمین و بطري خرد شد. خانم جون از دست ما
عصبانی بود و من از کاري که امیر کرده بود، دلخور بودم. محمد همان طور که براي بلند شدن
کمکم می کرد، با خنده گفت:
- خیله خُب، عیبی نداره، مواظب باش شیشه توي دست و پات نره.
خانم جون با غضب گفت:
- ببین چطوري یک شیشه دربست رو از بین بردین ها. اینو می گن شوخی بی مزه.
امیر خندان گفت:
- نخیر، اینو می گن دختر بی دست و پا.
خانم جون فوري گفت:
- خُب، ببینم حالا می تونی یک شر دیگه به پا کنی یا نه؟! پاشو برو یک شیشه دیگه وردار بیار
بگذار دم دست یادمون نره. تو هم مادر، اون شیشه هارو جمع کن توي پاي کسی نره.
امیر همان طور که از پله هاي زیرزمین پایین می رفت هنوز می خندید. یک آن دلم خواست تلافی
کارش را بکنم. به جاي جارو یک ظرف آب خنک برداشتم و برگشتم. امیر روي دومین پله بود که
و « مگر دستم بهت نرسه » : بی هوا آب را ریختم رویش. امیر که یکه خورده بود، نفس بریده داد زد
دوید و من جیغ زنان، بی آنکه حواسم به جلوي پایم باشد، فرار کردم. فریاد خانم جون و محمد با هم
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٧
ولی دیگر دیر شده بود.نیمه ي باریک سر بطري که کف حیاط بود و « مهناز جلوي پات » . بلند شد
من به ضرب پایم را رویش گذاشته بودم همرا کف نازك دمپایی سینه ي پایم را شکافت و فریادم از
سوزش و درد بلند شد. مادرم که با صداي جیغ سراسیمه از ساختمان بیرون دویده بود با دستپاچگی و
امیر و خانم جون با عصبانیت دعوایم می کردند و من که از درد کلافه شده بودم فقط لبم را گاز می
گرفتم که بی صدا گریه کنم.
محمد که با نگرانی و خشم به امیر غر غر می کرد، به مادرم که مرتب پشت دستش می زد می گفت:
«. مادرجون، یک پارچه ي تمیز بدین پاشو ببندم. فایده نداره باید ببریمش بیمارستان »
پایم را بست و بغلم کرد و به امیر گفت:
- زود باش دیگه چرا منو نگاه می کنی؟!
مامان دستپاچه و هول می گفت:
امیر بدو. محمد، مادر، تنها بلندش نکن، واي صبر کنین منم بیام.
خلاصه آن روز پایم دوازده تا بخیه خورد و من چقدر اشک ریختم. موقع بخیه زدن،محمد هم سرم را
توي سینه اش گرفته بود و هم رویش را برگردانده بود و سعی می کرد مرا که از درد به خودم می
پیچیدم، آرام کند. وقتی پانسمان پایم تمام شد، دکتر گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٨
- باید چند روز استراحت کنه و پاش رو روي زمین نگذاره. سینه ي پاس، بهش فشار بیاد دوباره
دهن باز می کنه. دو روز دیگه هم براي تجدید پانسمان بیارینش. مخصوصا تا پانسمان اول پاش رو
«. روي زمین نگذاره
طفلک مادرم در اتاق که باز شد، با رنگ و روي پریده و هراسان وارد شد و با دیدن پایم و چشم
هاي اشک آلودم به امیر تشر زد:
- هزار دفعه گفتم شوخی بی معنی نکنین، مگه به خرجتون می ره؟!
محمد که داشت از روي تخت بلندم می کرد، گفت:
- حالا که به خیر گذشت مادرجون، دیگه حرص و جوش نخورین.
من که حالم بهتر بود از اینکه مرا روي دست ببر، خجالت می کشیدم، گفتم:
- محمد بگذارم زمین خودم می آم.
با خنده گفت:
- خودت داشتی می اومدي که این طوري شد دیگه.
امیر فوري رو به مادر گفت:
- بفرمایین، دیدي تقصیره خودشه. خدا به داد این محمد بیچاره برسه با این زن.... .
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٩
خلاصه، به خانه رسیدیم. همه نگران و چشم به راه بودند. آقاجون و محترم خانم و خانم جون یکصدا
نه، » : می گفتند که با این اوضاع، دیگر برنامه باشد براي هفته ي بعد. ولی محمد، محکم و قاطع گفت
«. شما برین. من پیشش می مونم
بحث درگرفته بود و « نه » مامان و آقاجون نه خیالشون راحت بود که بروند نه رویشان می شد بگویند
واالله به خدا، به این ها این طوري بیشتر » : هرکس چیزي می گفت. سرانجام آقا رضا با خنده گفت
همه خندیدند و بالاخره با اصرار محمد راهی شدند. «!؟ خوش می گذره. نگران چی هستین
توي حیاط روي تخت نشسته بودیم که خداحافظی کردند. مادر و خانم جون آخر از همه با دل
محمد ناراحت نباش، » : نگرانی و کلی سفارش رفتند و امیر قبل از اینکه در را ببندد، به شوخی گفت
«! عوضش بچه داریت خوب می شه
دلم می خواست کله اش را بکنم. تقصیر او بود که نتوانستم بروم. یکدفعه دلم گرفت. دلم می خواست
«. خوش به حالشون. حالا به اون ها چقدر خوش می گذره » من هم بروم. با خود گفتم
درد پا را بهانه کردم و دوباره بغض کردم. محمد در حالی که با دقت توي چشم هایم نگاه می کرد،
گفت:
- راستش رو بگو، به خاطر پایت ناراحتی یا اینکه نشد بري؟!
مثل بچه ها لب برچیدم و گفتم:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٠
- می خواستم برم.
خندید و دستم را توي دست هایش گرفت:
- اگه قول بدم خودم ببرمت کافیه؟
- کی؟
- هر وقت تو بگی، من فقط قول می دم اگه یک روز از عمرم هم مونده باشه خودم ببرمت تا این
دالان بهشت رو ببینی، خوبه؟! حالا دیگه اخم هات رو باز می کنی؟
- خودت چی؟! دوست نداشتی بري؟!
همان طور که دستم توي دستش بود، پیشانی ام را بوسید و گفت:
- من خودم بهشت رو دارم! واسه دالانش حسرت بخورم؟!
الان هم که سال ها گذشته، آن منظره و حرف آن روز محمد از یادم نمی رود. آن دو روز چه شیرین
و سریع گذشت و من هم مثل محمد به کلّی دالان بهشت را فراموش کردم. با وجود محمد بهشت در
کنارم و در قلبم بود. خوب به یاد دارم، شب که شد، این احساس که در خانه غیر از من و او کسی
نیست، باعث شد حال بخصوصی از هراس و اضطراب به من دست دهد. شوخی هاي سربسته فاطمه
خانم و آقا رضا و سفارش هاي مادر و خانم جون یادم افتاد و دلشوره عجیبی به دلم چنگ زد. محمد
اما خونسرد و معمولی پرسید:
- مهناز، توي اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶١
- توي حیاط؟!
- آره توي پشه بند، عیبی داره؟!
گرفتار دلهره اي ناشناخته شدم. همان طور که او رختخواب را مرتب می کرد، فکر می کردم کاش
مادرم و سایرین بودند. با اینکه تا آن روز متوجه شده بودم که محمد حریمی خاص را بین خودمان
رعایت می کند، باز آن شب حس عجیبی داشتم. محمد اما، مثل همیشه بود. یک بالش زیر پایم
گذاشت و کنارم دراز کشید، دستم را توي دستش گرفت و بوسید و پرسید:
- پایت بهتره؟!
« آره » سرم را تکان دادم که یعنی
- پس از چی ناراحتی؟!
نیم خیز شده بود و توي صورتم نگاه می کرد. وقتی توي چشم هایم دقیق می شد، احساس می کردم
افکارم را می خواند و هول می شدم.
- نه، چیزیم نیست.
- اگه نمی خواي بگی، نگو، عیبی نداره. ولی نگو نه.
بعد دراز کشید. خنده ام گرفت، ولی ترجیح دادم سکوت کنم. محمد هم برخلاف انتظار دیگر چیزي
نگفت. دستم در دستش بود که خوابمان برد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٢
نیمه شب با صداي جیغ گربه از خواب پریدم. سایه ي درخت ها و شاخه ها، تاریکی هوا و این فکر
که توي خانه غیر از ما کسی نیست، خواب را از سرم پراند و وحشت برم داشت. آرام صدایش زدم:
دستش را دراز کرد و آرام «. می ترسم تورو خدا بیدار شو » . چشم هایش نیمه باز شد « محمد، محمد »
مرا گرفت توي بغلش و دست دیگرش را گذاشت زیر سرم. همان طور که پشتم به او بود، خود را
توي بازوانش قایم کردم. خواب آلود پرسید:
- از چی می ترسی؟!
- نمی دونم.
با خنده اي که توي صدایش بود، گفت:
- بخواب. من این جام.
چقدر حرارت تن و آغوشش، آرام بخش بود و رفتار آن شب محمد چقدر برایم شیرین بود. او همان
طور که آرام آرام روحم را با محبتش آشنا می کرد، جسمم را هم به خودش عادت می داد و این
برایم بی نهایت لذت بخش بود.
محمد از این طریق چنان فاتح وجود من شد که سال ها بعد وقتی که دیگر از دستش دادم، فهمیدم
قادر نخواهم بود وجودم را غیر از او به کسی تقدیم کنم.
محمد که براي نماز صبح بیدار شده بود، آرام سعی می کرد بازویش را از زیر سرم بردارد که هشیار
شدم و محکم دستش را گرفتم. گونه ام را بوسید و پرسید:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها