http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١
ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم. این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می
مادر این که نشد، تو » : ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد. ولی خانم جون گفت
چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده
«!؟ دزدي و هیزي نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه
من نمی دونم هرچی شما » : با موذیگري باز خودم را لوس کردم و بعد از چند لحظه مکث آرام گفتم
«. و آقاجونم بگین
خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذي اگه حرف هایشان را نشنیده بودي، باز هم این قدر محکم
«!؟ هرچی شما بگین » می گفتی
مارو بگذار کنار. ما حتما راضی بودیم که از تو سوال می کنیم. خودت چی می » : خانم جون گفت
«؟ گی؟ محمد رو قبول داري
سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم
سکوت علامت رضاست، ولی » : جلوي لبخند زدنم را بگیرم. خانم جون آهی کشید و با خنده گفت
نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توي بغل «... این قندي که توي دل تو آب می کنن
خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد گفتم:
- ا خانم جون.
اي مادر اونی که شما توي آینه می » : خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید گفت
و خندان و با آرامی همان «. بینین، ما توي خشت خام می بینیم. این موها که توي آسیاب سفید نشده
wWw.98iA.Com