پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:00 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢
خندیدم.
- زهر مار، خاك بر سر چرا به من نگفتی؟
- من به تو بگم؟ مثل اینکه برادر توست ها.
- من الان فهمیدم که مامان داشت به محمد می گفت امشب می آن خونه تون. می دونی در جواب
من که چرا بهم نگفتین چی می گه؟! گفتیم تا خبري نشده بچه ها نفهمن بهتره!
زري حرص می خورد و من از خنده ریسه می رفتم.
- کوفت، باید هم بخندي. حالا دیگه تو بزرگ شدي و من بچه ام، آره؟!
ولی از دیدن من خودش هم خنده اش گرفت و زد زیر خنده. تازه همدیگر را بغل کردیم و چقدر
ذوق زده بودیم که دیگر از هم جدا نمی شویم. زري هم مثل خودم بهت زده بود و گیج، باورش نمی
اصلا باورم نمی شه. تو باورت می شه؟! حالا می » : شد که قرار است زن محمد شوم. مدام می گفت
فهمم محمد آقا! چرا این قدر دلسوز شده بود و به درس و مشق هام می رسید، می خواست سر از کار
تو در بیاره. من چقدر خرم که نفهمیدم. هی می گفت این هارو با دوستت بخون، دو تا که باشین بهتر
می فهمین. یادته ریاضی که درس می داد وقتی تو یاد نمی گرفتی چند بار توضیح می داد؟ بعد هم
زري می گفت و من از ته دل می «!؟ تشرش رو به من می زد که اصلاً معلومه حواست کجاست
بله، منم بودم می خندیدم، بایدم بخندي این همه هالوگري خنده » : خندیدم. زري با حرص می گفت
تو اصلاً باورت » : ولی بعد خودش هم می خندید و در میان خنده، گیج و مبهوت می پرسید «. هم داره
می شه؟! اصلا فکرشو می کردي محمد تورو دوست داشته باشه؟ من اصلاً فکر نمی کردم، محمد
wWw.98iA.Com