0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:36 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵
این » بکند و یکی از شب ها که کار بحث حاج آقا و مهدي در اثر این حرف که حاج آقا گفته بود
خیلی بالا گرفته بود، محترم خانم سراسیمه آمد و از آقا « کار را بکن ولی تو روز خوش نمی بینی
جون خواست که واسطه بشود و نگذارد که مهدي به قهر از خانه برود.
من هم به اصرار زري که خانه ي ما بود، دنبال محترم خانم و آقاجون رفتم، ولی از صداي فریاد حاج
آقا چنان ترسیدم که توي هشتی پشت در حیاط لرزان ایستادم و همراه زري از ترس صدایمان در
نیامد. بعد که محترم خانم یاد ما افتاده بود، محمد را فرستاده بود ببیند ما کجاییم. محمد که دید هر
و وقتی «!؟ اینجا جاي وایسادنه، توي این سرما » : دوي ما از سرما می لرزیم با تندي به زري گفت
محمد چه مهربان لبخند زد و گفت: « تقصیره اینه از صداي داد آقاجون ترسید نیامد تو » : زري گفت
من چقدر از این حرف خندیده «!؟ یعنی شنیدن داد باباي من از قندیل بستن تو این هوا سخت تره »
بودم.
همیشه توي حرکات محمد، یک جور آرامش و تسلط خاص بود. حرف زدن، خندیدن و حتی محبت
کردنش شیرین، آرام، سنجیده و دوست داشتنی بود. از یاد آوري گذشته ها و دقت در آن ها چه
حس شیرینی به من دست داده بود. چرا تا حالا آن قدر دقیق نشده بودم؟! شاید چون به محمد به چشم
برادرِ زري نگاه می کردم نه شوهر خودم!!!! چقدر یک شبه پررو شده ام؟! شوهر خودم!، حتی توي
ذهنم هم این معنی برایم سنگین بود.
یکدفعه چشمم به دیوار روبرو افتاد. سایه ي شاخه هاي درخت هاي حیاط روي دیوار اتاق، مثل
انبوهی دست بود که با هم تکان می خوردند. مثل آدمی که از خواب پریده، تازه یادم افتاد نیمه شب
wWw.98iA.Com

 

ادامه دارد.........

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها