پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:36 AM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶
است و همه خوابند و من چقدر از تنهایی و تاریکی می ترسیدم. همیشه توي تاریکی احساس می
کردم کسی دنبالم می کند، یک موجود ترسناك که از تصورش نفسم بند می آمد. الان دوباره
دستخوش آن وحشت عمیق شده بودم. حتی جرئت نمی کردم دست و پایم را تکان بدهم. شب هاي
دیگر همیشه زودتر از همه می خوابیدم و براي نماز صبح آن قدر دیر بیدار می شدم که تقریباً هوا
تاریک و روشن بود. سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار باشم. داشتم از ترس خفه می شدم. می
خواستم بدوم توي اتاق خانم جون، قدرت نداشتم. دلم می خواست فریاد بزنم، نمی شد. می خواستم
لااقل بلند شوم کلید برق را بزنم، غیر ممکن بود. خدایا چه کار کنم؟ چراغ راهرو روشن شد و من
مثل فنر از جا پریدم توي راهرو و محکم برخوردم به امیر خواب آلود که یکه خورد و هراسان
«!؟ چیه؟ چی شده » : پرسید
- هیچی تاریک بود می ترسیدم، توروخدا صبر کن برم توي اتاق خانم جون بعد چراغ رو خاموش
کن، خُب؟!
توروخدا ببین » : امیر لحظه اي با نگاهی عاقل اندر سفیه خواب آلود و غرغرکنان نگاهم کرد و گفت
ولی من خوشحال از این که نجات پیدا کرده ام با عجله بالش و «. چه کسی رو می خوان شوهر بدن
پتویم را برداشتم و پاورچین رفتم توي اتاق خانم جون که همیشه بوي گلاب می داد و هروقت پا
توي اتاقش می گذاشتم بوي تسبیح تربت خانم جون و چادر نماز سفید گلدارش توي مشامم می
پیچید. در حالی که تازه از حرف امیر خنده ام گرفته بود خوابیدم. راست می گفت، مرا چه به شوهر
کردن؟!
wWw.98iA.Com