پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 7:59 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩
فصل چهارم
بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زري. توي دلم هی به زري بد و
بیراه می گفتم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم
است معلوم نیست چه غلطی می کند!
مدام گوشم به در بود ببینم این زنگ لعنتی کی به صدا در می آید.
و از حرصم مرتب به علی که با حامد پسر خاله ام حیاط را روي سرشان گذاشته بودم تشر می زدم و
نخیر،خبري نبود. راه افتادم تا «. ممکنه خاله بهش بر بخوره » مادرم با چشم غره به من می فهماند که
همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که زنگ زدند. خودش بود، محترم خانم.
صداي ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بود. محترم خانم آمد و به هواي خاله نشست و سرشان به
باز «. مهناز، مادر، یک لیوان شربت براي محترم خانم بیاور » : حرفهاي معمولی گرم شد و مادر صدا زد
صورتم گُر گرفت و داغ شد. اصلا معلوم نیست از دیشب تا حالا چه مرگم شده؟! با خودم گفتم من
که روزي دو سه بار محترم خانم را می دیدم، حالا از چی خجالت می کشم؟! راستی سر و وضعم
مرتب است؟ تند تند موهایم را مرتب کردم و با سینی شربت رفتم توي اتاق.
- سلام محترم خانم.
- سلام خانم، دیگه حالِ ما هیچی، حال زري رو هم نمی پرسی؟!
خندیدم و گفتم:
wWw.98iA.Com