0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:35 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣
جا خشکمان زده بود، چون پشت در محمد خشمگین و عصبانی ایستاده بود. آن روز براي اولین بار
با محمد چشم در چشم براي چند لحظه خیره مانده بودم و وقتی که محمد سرش را پایین انداخت من
تازه به خودم آمدم و دوان دوان دور شدم، اما صداي عصبی محمد را که از خشم دو رگه شده بود
خجالت نمی کشی؟! همه ي محل باید بفهمن که دارین آب » : شنیدم که به زري اعتراض می کرد
و دستپاچگی و معذرت خواهی زري و «! تنی می کنین؟! صداي خنده تون تمام کوچه رو برداشته
خشم و خجالت من که تا چند وقت سعی می کردم با محمد روبرو نشوم.
حالا که خوب دقیق می شدم و گذشته را توي ذهنم زیر و رو می کردم، انگار خودم هم تعجب می
کردم. یعنی آن وقت ها هم من براي محمد مهم بودم؟! یعنی واقعا حرکاتش در هزارها برخوردي
که قبلاً داشتیم روي قصد خاصی بوده؟ من تا همین چند ساعت پیش از محمد بیش تر حساب می
بردم و ناخودآگاه، مثل زري، به چشم برادري بزرگتر به او نگاه می کردم. می ترسیدم مبادا از
رفتارمعیب و ایرادي بگیرد و خودم بیشتر فکر می کردم این حس فقط براي این است که او برادر
زري است. ولی حالا انگار همه چیز را طور دیگري می دیدم، حتی احساس خودم را.
چرا این طور شده بودم؟! خودم هم سر در نمی آوردم. خانم جون راست می گفت، مثل اینکه اگر
نمی فهمیدم بهتر بود. شاید هم همه ي این ها را می دانستم ولی دقت نمی کردم!
باز فکر هاي جور و واجور به سرم هجوم آورد. همین پارسال زمستان بود که توي خانواده ي زري بر
سر ازدواج برادرش مهدي با دختري که چند سال بود دوست داشت، کشمکش بود. آقا مهدي که سه
سال بزرگتر از محمد بود تصمیم داشت با دختري ازدواج کند که می گفتند از هجده سالگی دوستش
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها