0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣
حتی به این چیزا فکر کنه. یادته می گفت تو این گرما نمی شه راه دور برین، یه جا همین نزدیکی
اسمتون رو بنویسین. آخرش هم هزار تا دلیل آورد و مادر رو راضی کرد بریم همین آموزشگاه
فکسنی سر خیابون! منو بگو فکر می کردم برادرم فکر منه و دلش براي من می سوزه که خسته و
«. گرما زده نشم. نگو، نخیر، گیر کار جاي دیگه بوده
این حرف ها محبتم به محمد را ذره ذره بیشتر می کرد و خوشحالی ام چند برابر می شد. بالاخره از
صداي خنده هاي ما صداي خانم جون در آمد که:
- برین خدارو شکر کنین که زمونه عوض شده، اگه نه حالا بایست پوست از سرتون می کندن. قدیما
اگه دخترا ذوق هم می کردن توي دلشون بود. چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ زري خانم
حالا شدي قوم داماد، باید بشی همبونه ي باد تا عروس حساب ببره.
ولی جواب ما باز هم خنده بود و خنده.
آن شب مثل همه ي شب ها و روزهاي خوب، مثل همه ي خوشی هاي زندگی، مثل خواب و رویا،
سریع رسید و گذشت و تمام شد.
خانواده ي محمد که آمدند، قبول نکردند بروند توي مهمان خانه و همان جا توي حیاط روي تخت ها
نشستند. محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و نشست. مجلس با شوخی هاي
خانم جون و امیر و بگو بخند هاي حاج آقا و آقاجون خیلی زود خودمانی شد. ولی من مثل بید می
لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توي دست زري بود و لرزان با هم از پشت پنجره حیاط را نگاه می
کردیم. مستاصل نشستم روي تخت و گفتم:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴
- زري من رویم نمی شه بیام بیرون.
زري با تعجب گفت:
- دیوونه، مگه عقل از سرت پریده، مامان باباي من یک شبه شاخ در آوردن؟! یا از مامان و باباي
خودت خجالت می کشی؟ اصلا فکر نکن اومدن خواستگاري، فکر کن اومدن مهمونی.
- نمی تونم، به خدا زري خودمم نمی دونم چه مرگمه، این قدر که تنم می لرزه نمی تونم روي پا
وایسم.
هرچه اصرار زري بیشتر می شد اضطراب من هم چند برابر می شد. بالاخره خانم جون صدا
« .... مهناز؟ زري خانم »: زد
به زري اشاره کردم که جواب بدهد. زري بد و بیراه گویان رفت و چند دقیقه بعد همراه مادرم و
محترم خانم برگشت. محترم خانم گفت:
- وا، مهناز جون چرا رنگت این قدر پریده، والله به خدا ما همون آدم هاي قبلی هستیم. اسم خواستگار
رویمون اومده ترسناك شدیم؟!
و من ناچار دستم را به محترم خانم که دست دراز کرده بود « نه بابا این حرف ها چیه » : مادرم گفت
دادم و بلند شدم. محترم خانم گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵
- توروخدا نگاه کن، دستاش انگار از زیر یخ دراومده. بیا با خودم بریم مادر جون. این شتر در خونه
ي هر دختري خوابیده، حالا تازه ما غریبه نیستیم، با هم شناسیم. اگه تا حالا چشممون به هم نیفتاده
بود چه کار می کردي؟!
پیش خودم فکر می کردم شاید اگر نمی شناختمتان راحت تر بودم. توي حیاط هیچ جوري نتونستم
همان طور سر به زیر و با صداي « حاج آقا اینم عروست » : سرم را بالا بگیرم، محترم خانم که گفت
« سلام حاج آقا » : لرزان گفتم
- سلام بابا. ما منتظر بودیم عروسمون چایی بیاره ولی خبري نشد!
خانم جون گفت:
- الان حاج آقا، همین الان میاره، دختر ما توي چایی دم نکشیده ریختن استاده.
همه زدند زیر خنده و من همراه زري رفتم که چاي بیاورم. وقتی تعارف چاي تمام شد، حاج آقا قبل
از اینکه من هم بنشینم، گفت:
- خانم جون، با اجازه شما و حاج عباس بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف هاشون رو
بزنن؟!
خانم جون گفت:
- دختر و پسر هر دو مال خود شمان، مختارین، اجازه مام دست شما.
بعد با مهربانی و چشم هایی پر از شیطنت رو به من گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶
- مادر، محمد آقارو راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین، خدا وکیلی حرف راست به هم بزنین.
چاخان نکنین.
باز همه خندیدند و من در حالی که از شدت خجالت احساس می کردم از صورتم بخار بلند می شود
و جلوتر از محمد به راه افتادم. « با اجازه » : گفتم
هنوز به روشنی فضاي اتاق را می بینم. انگار همین دیروز بود. مبل هاي مخملی بزرگ با میزِ گرد
گردو که رویش یک ظرف بلور بزرگ پایه دار پر از میوه هاي تابستانی بود. آینه و شمعدان نقره ي
عروسی مادرم و عکس پدربزرگم که سر طاقچه ما را نگاه می کرد. پرده هاي مخمل زرشکی که
تورهاي سفید وسط آن با جریان هوا تکان می خورد و بازتاب شیشه هاي رنگی پنجره، رنگارنگ و
و خودم روي مبل اولی ولو شدم. محمد هم « بفرمایید » زیبایش کرده بود. با صدایی لرزان گفتم
روبرویم نشست. من که از لرزش بدنم کلافه بودم سرم را آن قدر پایین انداخته بودم که تقریباً چانه
ام به سینه ام چسبیده بود. چه سکوت مزخرفی بود. سرم را بلند کردم تا ببینم محمد در چه حالی است
که نگاهم براي چند لحظه توي نگاه چشم هاي مهربان و سیاهش که انگار به من لبخند می زد، گره
خورد. دوباره سرم را پایین انداختم، ولی با یک حس خوب، جاي اضطرابم را شوقی ناشناخته و خاص
گرفته بود. آرام و مهربان گفت:
- شما اول صحبت می کنی یا من بگم؟!
با لحنی بی نهایت نرم و شمرده گفت: « شما » : لرزان گفتم
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧
- اول باید آروم بشی. چرا این قدر می لرزي؟ من هنوزم محمدم، برادر زري که مسئله هاي ریاضی
ات رو حل می کرد. فرقی کردم؟!
چقدر لحن صدایش گرم و آرامش بخش بود. دوست داشتم ساعت ها حرف بزند و گوش کنم، ولی
ساکت شد و منتظر بود. نمی دانستم چه بگویم.
سرم را بلند کردم و با لبخندي که ناخودآگاه صورتم را پوشانده بود «!؟ مهناز خانم » : دوباره گفت
نگاهش کردم. باز نگاهمان براي چند ثانیه توي چشم هاي هم ماند و این بار او با لبخند سرش را
و بعد شروع به صحبت کرد. او می گفت، ولی من فقط « خوب حالا بهتر شد » : پایین انداخت و گفت
محو صدا و لحن حرف زدنش بودم. براي همین هم بیشتر حرف هایش را نمی فهمیدم. فقط توي این
فکر بودم که حرف هایش که تمام شد، من چی باید بگویم. واقعا که آقاجون راست می گفت، هنوز
بچه بودم. من به تن صداي محمد گوش می کردم نه حرف هایش. مثل بچه اي ك به آهنگ لالایی
گوش می کند نه به مفهومش. من چه می دانستم از شوهرم و زندگی چه می خواهم که حالا بتوانم
حرف هاي محمد را بفهمم و با معیار هاي خودم بسنجم.
وقتی حرف هایش تمام شد و منتظر ماند، با چه جان کندن و تته پته اي گفتم حرف هایش را فهمیدم
و قبول دارم. حرف هایی که شاید نصف بیشترش را نفهمیده بودم! و او هم شاید نارسایی کلام مرا
پاي خجالتم گذاشت و آن شب گذشت.
در عرض یک هفته بعدي ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و براي شب جمعه ي هفته ي بعد قرار
بله بران گذاشته شد. توي دل من و خانه ي ما چه شور و شوقی بود. خانم جون از همه خوشحال تر
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨
بود و با حرف هاي با مزه اش همراه صداي خنده هاي امیر شادي را چند برابر می کرد. زري روي
پا بند نبود و حالا که مریم آمده بود، توي جمع سه نفریمان شادي بی نهایت بود و روزها سریع می
گذشت.
شب بله بران آقاجون همه را براي شام دعوت کرد. چه برو و بیا و شلوغ پلوغی بود و در عین حال
صفا و صمیمیت دو خانواده که شیرینی همه چیز را چند برابر می کرد. محترم خانم مرتب سر می زد
که اگر کاري هست کمک کند و من و زري برعکس از شلوغی استفاده می کردیم و از زیر کار در
می رفتیم. آن وقت خانم جون که بیکار بود و حواسش جمع، مچمان را می گرفت.
الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم را بدهم و یک بار دیگر آن روزها برگردد تا
من این بار، قدر لحظه لحظه ي آن ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و
صمیمی برگزار شد، نه علم و اشاره اي نه چک و چونه اي، هیچی. وقتی حاج آقا اختیار را به خانم
همه ساکت شدند. خانم جون با شیرین زبانی خاص خودش « هرچی شما بگین » : جون داد و گفت
حاج آقا با خوشرویی گفت: «. دختر مال خودتونه، هر گلی زدید به سر خودتون زدید » : گفت
ولی خانم جون -آنطور که بعداً خودش «. عروسم تخم چشمم هم وزنش طلا هم بگین حرفی ندارم »
گفت- به ملاحظه ي الهه فوري گفت:
- هرچه مهر عروس اولتونه مهر دختر ما، که دو تا جاري با هم حرفشون نشه.
آن وقت صداي خنده و کف زدن همه با هم قاطی شد. من و زري که از پشت پرده ها اتاق را نگاه
می کردیم از کار زري که یادش رفته بود یواشکی داریم توي اتاق را نگاه می کنیم و ناخودآگاه
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩
محکم کف زده بود از خنده ریسه رفتیم. وقتی تقریباً ساکت شد، خانم جون دوباره رو به محترم خانم
و حاج آقا کرد و گفت:
- در ضمن حاج آقا، ما وظیفه مونه عیب و ایراد دخترمون رو خودمون راست و حسینی بگیم که پس
فردا باعث گله گزاري نشه!
با این حرف خانم جون نفس من تقریباً بند آمد.
- دختر ما تا الان پاش به آشپزخونه نرسیده و پخت و پز اصلا نمی دونه چی هست. از تاریکی و
سوسک هم مثل دیو دو سر می ترسه. یک سجاف یقه رو هم سه روز طول می کشه، تا بلکه خدا و
پیغمبر کمک کنن و درست کنه.
باز صداي خنده بود و جواب حاج آقا:
- عیبی نداره، مادر شوهرش هم کم غذاي سوخته به ما نداده و از خیاطی هم فقط پارچه خریدنش رو
بلده.
حالا این حرف ها » با اعتراض و خنده ي محترم خانم همه می خندیدند غیر از من، که فکر می کردم
اما خانم جون دست بردار نبود و ادامه داد: «!؟ جلوي همه گفتن داره
- خلاصه حاج آقا گفتم که بدونین بچه ي ما ترسوست، اگه یه وقت حرفشون شد، محمد آقا بچه ي
مارو شب و شوم تنها نگذاره.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠
این بار محمد از ته دل خندید و سرش را پایین انداخت و من بیش از حرف هاي خانم جون این دفعه
از محمد حرصم گرفت. به هر حال قرار عقد براي روز نیمه ي شعبان که دو هفته ي بعد بود گذاشته
شد و براي اینکه من بتوانم مدرسه بروم، براي عقد دفتردار آشنایی بیاورند که حاج آقا می شناختش،
تا اسم محمد وارد شناسنامه ي من نشود. و بعد که درس هردومان تمام شد عروسی کنیم. حاج آقا هم
به آقاجون قول داد که اگر محمد خواست براي ادامه ي درسش به خارج از کشور برود، من را هر
طوري هست همراهش بفرستند.
وقتی روي کاغذ قرارها نوشته شد و بزرگ تر ها امضا کردند صداي صلوات و دود اسپند فضا را پر
کرد و من دیدم که خانم جون سر در گوش حاج آقا و محترم خانم چیزي گفت که با تکان هاي سر
موافقتشان را در مورد چیزي که من نمی دانستم اعلام کردند.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١
فصل پنجم
پانزده روز بعدي مثل برق گذشت. دیگر خواب و خوراك همه قاطی شده بود. همه مشغول خرید و
دوخت و دوز و تدارك مقدمات عقد بودیم. اولین چیزي که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ
بود. یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان هاي پایه بلندي که پنج حباب تراش دار لب طلایی روي هر
کدام داشت. بعد، حلقه ي نامزدي که بی نهایت دوستش داشتم. حلقه اي ظریف که یک نگین
برجسته داشت و حلقه ي محمد که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه اي تقریبا پهن بود که
رویش سه تا نگین مورب داشت. لباسم را مادر مریم دوخت و الحق خیلی زحمت کشید و من و زري
و مریم و مهتاب روي آن مروارید دوزي کردیم. یک لباس بلند سفید با آستین هاي پفی بود که از
بالاي آرنج چسبان می شد و به یک هفت روي دستم ختم می شد. سر شانه هاي لباس باز بود و بالا
تنه اش از روي سینه تا کمر چسبان و از روي کمر دامن پفی بلندي بود که دنباله اش روي زمین می
کشید. مروارید و منجوق و ملیله هاي روي لباس توي نور درخششی خیره کننده داشت و من خودم
شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت می بردم. روزي که لباس تمام شد و پوشیدمش، چقدر زري و
مریم هلهله کردند و سر و صدا راه انداختند. مادرم و خانم جون غرق لذت و مهر نگاهم می کردند و
محترم خانم و فاطمه خانم با تحسین و اشتیاق. محترم خانم با محبتی مادرانه و ذوق زده در حالی که
چندین بار مرا بوسید، زنجیر گردنش را به عنوان شاباش گردنم انداخت و مادرم در حالی که قطره
اشکی کنار چشم هایش لانه کرده بود، قربان صدقه ام می رفت و اسپند دود می کرد. زري که روي
پا بند نبود التماس کنان گفت:
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢
- مامان توروخدا بگذار محمد را صدا کنم.
ولی محترم خانم گفت:
- نه، باشه روز عقد، یکدفعه ذوق کنه.
راست هم می گفت. محمد آن روز واقعا ذوق کرد. روز عقد وقتی دنبالم آمد به آرایشگاه، من با
آرایش و لباس باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، اما سلام محمد چنان کشیده و بلند و
توام با حیرت بود که ناخودآگاه از آهنگ صدایش سر بلند کردم.
وقتی چادر سفیدي که همراهش بود روي سرم انداخت آن قدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی
«؟ من جایی رو نمی بینم، چطوري راه بیام » : دیدم با خنده پرسیدم
و دستم را گرفت. « تو صورتت را بپوشان، بردنت با من » : او گفت
چه احساس آرامشی از گرماي دست هایش که براي اولین بار حسشان می کردم یکباره به جانم
ریخت. توي دست هاي مردانه و قوي او، دست من مثل دست یک بچه بود و او هم درست مثل اینکه
بچه اي را راه ببرد، مرا همراه خودش می برد.
دم خانه مان خیلی شلوغ بود. خانه ي ما مجلس زنانه بود و خانه ي آن ها مردانه. همراه محمد که
کمکم می کرد وارد خانه شدم و توي دود اسپند و هلهله و سر و صداي زیاد گم شدم. آن قدر دور و
برم شلوغ بود و چشم ها و صورت هاي خندانِ شاد آشنا و ناآشنا دورم را گرفته بود که گیج گیج
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣
مثل آدم هاي توي خواب باورم نمی شد این منم توي این لباس و کنار محمد و نشسته بر سفره ي
عقد!
آقا آمد و قرآن را به دست من و محمد دادند. وقتی خطبه را می خواندند خاله به آرامی سر در گوشم
من که چشمم دنبال خانم جون و مادرم بود چه حال «! تا سه بار نخوانده بله نگی » گذاشت و گفت
عجیبی داشتم، انگار تازه باورم می شد دارم شوهر می کنم و با این کلمات زندگی ام عوض می شود و
« همه کسِ من می شه محمد » به قول خانم جون
یک آن فکر کردم اگر محمد عوض شود. اگر بداخلاق شود، اگر دیگر دوستم نداشته باشد، یا اگر
اصلا خودم پشیمان شوم چه؟! مثل کسی که دارد از جایی پرت می شود دلم می خواست از کسی
کمک بخواهم. ناخودآگاه دست محمد را از زیر قرآن محکم گرفتم. می خواستم به کسی پناه ببرم.
فقط برگشتم و نگاهش کردم. نمی دانم «؟ چی شده » : باز ترسیده بودم. محمد آرام توي گوشم گفت
چه حس کرد که تنها آهسته انگشت هایم را فشار داد و من قلبم آرام گرفت. خاله یواش بازویم را
اما محمد همان بار اول محکم و بلند، بله گفت .« بله » : و من گفتم « دفعه ي سومه » فشار داد که یعنی
و صدایش توي هلهله و شلوغی زن ها گم شد.
بدون این که متوجه باشم دست محمد را رها نمی کردم. خانم جون به هواي روبوسی توي گوشم
و من متعجب به دست « ننه این قدر خودتو نچسبون، دستشو ول کن مردم حرف در می آرن » : گفت
هایمان نگاه کردم. کمی فاصله گرفتم ولی دستش را رها نکردم دیگر مهم نبود، با خودم گفتم
«. بگذار حرف دربیارن »
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴
از مراسم عقدم هرچه به یاد دارم انگار پشت مه پنهان است.قوم و خویش هاي محمد و خودم، غریبه
و آشنا، صورت هاي مهربان و خندان و هدیه هاي مختلف که دست و انگشت ها و گردنم را پر
کرده بود، همه مثل فیلمی تند که جزئیاتش یادم نباشد، توي ذهنم، مبهم و تار است. برعکس شب
عقد را به وضوح به خاطر دارم. انگار همین دیشب بود. وقتی مهمان ها رفتند، حاج آقا و محترم خانم
و « با اجازه شما » : صورت هاي ما را بوسیدند، بعد حاج آقا رو به مادرم و خانم جون و آقا جون گفت
دست مرا توي دست محمد گذاشت و گفت:
- ایشالله که شب عروسیتون هم خودم دست به دستتون بدم. دعا می کنم که به پاي هم پیر بشین و
من تا زنده ام یک دو جین نوه هایم را ببینم.
فقط یک حرف مونده که خانم جون از قول ما بهتون می گه و » : بعد سرش را نزدیک آورد و گفت
«!؟ باشه آقا » و در حالی که انگار بیشتر منظورش محمد باشد پرسید «. ایشالله که رو سفیدمون کنین
و خم شد که دست حاج آقا را ببوسد ولی حاج آقا نگذاشت. محمد را « چشم » : محمد شرمگین گفت
محکم در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و باز دعاي خیري کرد و کنار رفت تا محترم خانم و
سایرین هم به نوبت از ما خداحافظی کنند.
نمی دانم چرا وقتی آقاجون و مادرم جلو آمدند، و آقاجون خواست صورتم را ببوسد، زدم زیر گریه.
هم خوشحال بودم هم غمگین. دلم می خواست از پدر و مادر مهربانم تشکر کنم. با اینکه قرار نبود از
آن ها جدا شوم، مثل کسانی که سفري دور در پیش دارند، دلتنگ شده بودم. آقاجون هم در حالی که
بغض کرده بود گونه ها و پیشانی ام را بوسید. آرزوي خوشبختی کرد و بعد از اینکه صورت محمد را
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵
فکر کن که من فقط یک چشم دارم » : هم بوسید، دوباره دست مرا توي دست محمد گذاشت و گفت
و با سرعت رویش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت و من هیچ « که اونم بعد از این دست شما سپردم
وقت نفهمیدم که آن شب آقاجون گریه کرد یا نه؟
مادرم حتی نتوانست حرف بزند، در میان اشک و لبخند چندین بار مرا بوسید و بعد محمد را، و فوري
از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه طول کشید تا خانم جون با شوخی هایش و امیر و زري و بقیه با حرف
هایشان توانستند جلوي گریه ام را بگیرند. آن ها هم سرانجام خداحافظی کردند و رفتند. آن وقت بود
که خانم جون درِ اتاق عقد را بست و گفت:
- محمد آقا مهناز که بچه امه هیچی، شمام مثل امیر بودي و از امروز رسماً شدي پسر ما.
بعد همان طور که دستش را روي دست ما می گذاشت، گفت:
- امیدوارم به حق همین شب عزیز، خیر همدیگه رو ببینین، و سفید بخت باشین. اینم از منِ پیر زن
داشته باشین و هیچ وقت نگذارین روتون توي روي هم باز بشه و حرمت هم رو نگه دارین تا همیشه
مثل الان براي هم عزیز باشین، مثل من براي اون خدا بیامرز!
بعد از خنده ي هر سه مان خانم جون صحبتش را این طور ادامه داد:
- محمد آقا، گفتم که شما براي ما مثل امیر عزیزي، اما مادر، بین قوم و خویش هاي ما رسم نیست
دختر رو مدت طولانی عقد کرده نگه دارن. منتها حساب شما دیگه جدا بود. حالا بزرگ ترهاتون از
من پرروتر پیدا نکردن که این حرف یعنی این شرط رو اول به شما بعد به دختر خودمون بگم. پسرم،
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶
مهناز دیگه زن قانونی و شرعی شماست، ولی مادر، از اون جا که قراره دو سال دیگه عروسی کنین....
یعنی می خواستم بگم.... .
چند لحظه اي مکث کرد، بعد صحبتش را ادامه داد:
- آخه می دونی مادر جون.... .
باز ساکت شد. من متحیر مانده بودم که خانم جون چرا این قدر حاشیه می رود، ولی محمد طوري
سرش را به زیر انداخته بود که انگار می فهمید و خجالت می کشید. دوباره خانم جون گفت:
- مادر، آخه توي عقد کرده گی اگه.... یعنی می خواستم بگم ایشالله هر وقت عروسی کردین و زنت
رو بردي خونه ي خودت.... .
خانم جون باز ساکت شد، کلافه شده بود. دوباره خواست شروع کند که محمد سرش را بلند کرد.
مثل اینکه می خواست به خانم جون کمک کند، خیلی آهسته گفت:
- بله، خانم جون متوجه شدم! چشم حتماً.
من هاج و واج محمد و خانم جون را نگاه می کردم و سر از حرف هاي بی سر و ته آن ها در نمی
آخیش، خدا عمرت بده مادر، ببین چه کارهایی » : آوردم، ولی خانم جون نفس راحتی کشید و گفت
پس من دیگه خاطر » : و بعد با زحمت از جا بلند شد و گفت «. به من گیس سفید واگذارمی کنند ها
خانم جون با همان لحن « مطمئن باشین » و محمد که جواب داد «!؟ جمع از طرف شما قول بدم
مطمئن که اگه نبودیم مادر، بچه مون رو نمی سپردیم دست شما! حاج آقام گفت » : شیرینش گفت
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧
و بعد هم خنده « که از پسر من خاطرجمع باشین، منتها هیچ کس رو از من رو سفت تر پیدا نکردن
کنان صورت ها ما را بوسید و به خدا سپرد و رفت.
«!؟ شما فهمیدین خانم جون چی می گفت » : من که هنوز سر در نیاورده بودم با تعجب به محمد گفتم
محمد سرش را بلند کرد، صورتش هنوز سرخی شرم داشت، با تحسین و محبت نگاهم کرد. خندید و
تو هم می »: سرش را به علامت مثبت بودن جوابم تکان داد، و وقتی پرسش را توي نگاهم دید گفت
بعد دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و همان طور که دستم توي « فهمی خانم مهناز کاشانی
دستش بود با من حرف می زد.
آن شب تا سپیده ي صبح توي اتاق عقد نشستیم و حرف زدیم و من چقدر زود ترسم از محمد
ریخت. احساس می کردم این محمد با آن محمد، برادر زري که در فکر من بود چقدر فرق دارد.
محمد حرف می زد و من مشتاق گوش می دادم. آن شب به من گفت که مرا از وقتی عقلش رسیده
اوایل، وقتی بچه بودم، فقط دوست داشتم مواظبت باشم، اما نمی دونستم » : دوست داشته. می گفت
برایم از خاطره هایش می گفت و «. چرا. بعد کم کم که بزرگتر شدم و تو بزرگتر شدي، فهمیدم چرا
من ذوق زده و با شور و شوق گوش می دادم. از روزهایی می گفت که اصلاً خودم به یاد نداشتم و
چقدر لذت می بردم وقتی احساسش را نسبت به خودم از زبان او می شنیدم.
آن شب محمد بود و صداي گرم و خوش آهنگ و حرف هاي شیرینش و من مبهوت آن همه عشق
بودم که یکباره قلبم را در خود غرق می کرد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها