http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣
حتی به این چیزا فکر کنه. یادته می گفت تو این گرما نمی شه راه دور برین، یه جا همین نزدیکی
اسمتون رو بنویسین. آخرش هم هزار تا دلیل آورد و مادر رو راضی کرد بریم همین آموزشگاه
فکسنی سر خیابون! منو بگو فکر می کردم برادرم فکر منه و دلش براي من می سوزه که خسته و
«. گرما زده نشم. نگو، نخیر، گیر کار جاي دیگه بوده
این حرف ها محبتم به محمد را ذره ذره بیشتر می کرد و خوشحالی ام چند برابر می شد. بالاخره از
صداي خنده هاي ما صداي خانم جون در آمد که:
- برین خدارو شکر کنین که زمونه عوض شده، اگه نه حالا بایست پوست از سرتون می کندن. قدیما
اگه دخترا ذوق هم می کردن توي دلشون بود. چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ زري خانم
حالا شدي قوم داماد، باید بشی همبونه ي باد تا عروس حساب ببره.
ولی جواب ما باز هم خنده بود و خنده.
آن شب مثل همه ي شب ها و روزهاي خوب، مثل همه ي خوشی هاي زندگی، مثل خواب و رویا،
سریع رسید و گذشت و تمام شد.
خانواده ي محمد که آمدند، قبول نکردند بروند توي مهمان خانه و همان جا توي حیاط روي تخت ها
نشستند. محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و نشست. مجلس با شوخی هاي
خانم جون و امیر و بگو بخند هاي حاج آقا و آقاجون خیلی زود خودمانی شد. ولی من مثل بید می
لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توي دست زري بود و لرزان با هم از پشت پنجره حیاط را نگاه می
کردیم. مستاصل نشستم روي تخت و گفتم:
wWw.98iA.Com