پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶
- مادر، محمد آقارو راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین، خدا وکیلی حرف راست به هم بزنین.
چاخان نکنین.
باز همه خندیدند و من در حالی که از شدت خجالت احساس می کردم از صورتم بخار بلند می شود
و جلوتر از محمد به راه افتادم. « با اجازه » : گفتم
هنوز به روشنی فضاي اتاق را می بینم. انگار همین دیروز بود. مبل هاي مخملی بزرگ با میزِ گرد
گردو که رویش یک ظرف بلور بزرگ پایه دار پر از میوه هاي تابستانی بود. آینه و شمعدان نقره ي
عروسی مادرم و عکس پدربزرگم که سر طاقچه ما را نگاه می کرد. پرده هاي مخمل زرشکی که
تورهاي سفید وسط آن با جریان هوا تکان می خورد و بازتاب شیشه هاي رنگی پنجره، رنگارنگ و
و خودم روي مبل اولی ولو شدم. محمد هم « بفرمایید » زیبایش کرده بود. با صدایی لرزان گفتم
روبرویم نشست. من که از لرزش بدنم کلافه بودم سرم را آن قدر پایین انداخته بودم که تقریباً چانه
ام به سینه ام چسبیده بود. چه سکوت مزخرفی بود. سرم را بلند کردم تا ببینم محمد در چه حالی است
که نگاهم براي چند لحظه توي نگاه چشم هاي مهربان و سیاهش که انگار به من لبخند می زد، گره
خورد. دوباره سرم را پایین انداختم، ولی با یک حس خوب، جاي اضطرابم را شوقی ناشناخته و خاص
گرفته بود. آرام و مهربان گفت:
- شما اول صحبت می کنی یا من بگم؟!
با لحنی بی نهایت نرم و شمرده گفت: « شما » : لرزان گفتم
wWw.98iA.Com