پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:03 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠
این بار محمد از ته دل خندید و سرش را پایین انداخت و من بیش از حرف هاي خانم جون این دفعه
از محمد حرصم گرفت. به هر حال قرار عقد براي روز نیمه ي شعبان که دو هفته ي بعد بود گذاشته
شد و براي اینکه من بتوانم مدرسه بروم، براي عقد دفتردار آشنایی بیاورند که حاج آقا می شناختش،
تا اسم محمد وارد شناسنامه ي من نشود. و بعد که درس هردومان تمام شد عروسی کنیم. حاج آقا هم
به آقاجون قول داد که اگر محمد خواست براي ادامه ي درسش به خارج از کشور برود، من را هر
طوري هست همراهش بفرستند.
وقتی روي کاغذ قرارها نوشته شد و بزرگ تر ها امضا کردند صداي صلوات و دود اسپند فضا را پر
کرد و من دیدم که خانم جون سر در گوش حاج آقا و محترم خانم چیزي گفت که با تکان هاي سر
موافقتشان را در مورد چیزي که من نمی دانستم اعلام کردند.
wWw.98iA.Com