http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٩
فصل هفتم
لحظه هایی در زندگی هست که توي ذهن آدم حک می شود . مثل یک عکس و تصویر همیشه توي
ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته که بر می گردد ، درست به روشنی روز اول
جلوي چشمش نقش می بندد . خاطرات روزهاي اول من و محمد چنان روشن توي ذهن من حک شد
که سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت . بعدها یاد آن روزها و لحظه ها که می افتادم گرماي
دست هاي با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توي وجودم
می پیچد که احساس می کردم رویم را که برگردانم باز در کنارم است .
یادم است اولین اختلافمان تقریبا سه ماه بعد از عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد . محمد درگیر انتخاب
واحد و کارهاي دانشگاهش بود و من براي اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم . قرار بود مادر
مریم روپوش مدرسه من و زري را بدوزد. براي همین با زري رفتیم پیش اکرم خانم که بپرسیم چقدر
پارچه لازم داریم. اکرم خانم هم که اتفاقا همان روز قصد داشت براي خرید برود، گفت:
- اکه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بکنین . منم تا آ خر هفته
روپوش رو آماده می کنم.
زري چون اجازه نداشت از اکرم خانم خواهش کرد زحمت خرید را بکشد ولی من با غروري خاص
احساس کردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم. دیگر یک زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از
زري خواستم به مادرم بگوید که براي خرید همراه اکرم خانم رفته ام. اکرم خانم پرسید :
wWw.98iA.Com