0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٣
- وقت نمازه، بیدار نمی شی؟!
و دوباره خوابم برد. « چرا فقط چند دقیقه » . هم خواب هم آغوش محمد برایم بی نهایت شیرین بود
« محمد » محمد از جایش بلند شده بود که از خواب پریدم
- جونم.
- نرو. تاریکه، تنهایی می ترسم.
برگشت، دست هایم را گرفت و بلندم کرد و گفت:
- نمی ترسی. می خواي با من بیایی، نه؟!
خدایا، همان قدر که آن صبح ها و نمازها به دل من می نشست، تو هم قبول می کردي؟! دیگر
خواب آلود نبودم. می فهمیدم چه می گویم، تک تک کلمات را با عشق می گفتم. انگار می خواستم
از خدا به خاطر گنجی که به من داده بود، تشکر کنم. محمد گران بها ترین گنج زندگی من بود و
خدایا، تو می دانی چه پاك و بی آلایش دوستش داشتم.
آن دو روز و دو شب، قشنگ ترین ایام زندگی من بود. نفهمیدم زمان چطور گذشت. حرف هاي
محمد، صحبت هایش و توجهش برایم بی نهایت شیرین بود. شب ها سرم را که روي بازویش می
گذاشتم و ضربان قلبش را می شنیدم، احساس امنیت خاطر عجیبی به من دست می داد که برایم بی
سابقه بود. توصیف آن حالت ها و حس ها با کلام میسر نیست. حتی شاید سعی در بیان آن ها از
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۴
قداست و پاکیشان بکاهد، مثل خود عشق. فقط کسی می تواند عشق را بفهمد که خودش این حس ها
را لمس کرده باشد. اگر نه، سعی در بیان آن ها ثمري ندارد.
عصر روز جمعه به انتظار برگشتن خانواده مان توي حیاط نشسته بودیم. با اینکه دلم براي همه بی
نهایت تنگ شده بود، ولی از این فکر که وقتی برگردند این تنهایی و خوشبختی هم تمام می شود،
دلم گرفته بود و بدون اینکه خودم بفهمم اخم هایم توي هم رفته بود.
محمد با خنده پرسید:
- دوباره چی شده خانوم کوچولو؟!
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- هیچی.
- منظورم بیرون از خودت نبود. منظورم توي اون سر قشنگته. چی شده دوباره اخم هایت توي هم
رفته؟!
چه فکري ،« از فکر این که دیگران دارن می آن دلم گرفته » : چه می توانستم بگویم؟ اگر می گفتم
می کرد؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- هیچی پایم درد گرفته.
- چی؟! نشنیدم؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۵
سرم را بلند کردم و چشمم توي نگاه نافذ و جدي اش افتاد. دلم هري فرو ریخت. با لحنی آرام و
شمرده و در عین حال جدي گفت:
- ببین مهناز، مجبور نیستی همیشه جواب سوال هایم رو بدي. اگه جوابم رو ندي خیلی بهتر از اینه که
بخواي جواب سر بالا یا سرسري بدي. منظورم رو می فهمی؟!
دستپاچه و هول گفتم:
- من سرسري جواب ندادم.
یک بار دیگر جدي نگاهم کرد و رویش را برگرداند. عجیب بود با یک نگاه چنان ته دلم خالی می
همان « محمد » . شد که شاید اگر سرم داد می زد، آن قدر حساب نمی بردم. دستش را محکم گرفتم
از لحن جدي اش دلخور شدم و با حرص گفتم: « بله » . طور جدي برگشت
- با من این جوري حرف نزن. خوب ناراحتی من....
ساکت شدم، باز ماندم، نمی دانستم چه بگویم؟! لبم را گاز می گرفتم و سرم را زیر انداخته بودم. چند
لحنش مثل معلمی «!؟ تو، چی » . لحظه صبر کرد. بعد دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت
بود که با شاگردش حرف می زند. من هم مثل شاگردهایی که می خواهند سر معلمشان کلاه بگذارند،
اما نمی دانند چه جوري، گفتم:
- هیچی، یادم رفت.
- مهناز؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:14 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۶
الان همه » : این طور که صدایم می کرد، حال غریبی می شدم. اشک چشم هایم را پر کرد. فقط گفتم
درماندم. نمی دانستم آنچه را «!؟ چی » : و اشکم سرازیر شد. محمد با حیرت و تعجب گفت « می آن
حس می کنم چطور باید بگویم. فقط سرم را تکان دادم و اشک ریزان رو برگرداندم. به زور صورتم
را برگرداند. اشک هایم را با دستش پاك کرد و ناراحت گفت:
- حرف بزن. گریه براي چیه؟ خیلی خوب اصلاً نمی خواد بگی، خوبه؟!
و آن قدر حرف زد و شوخی کرد تا آرام شدم. بعد در حالی که دستم را توي دستش نگه داشته بود،
گفت:
- هنوزم مثل بچگی هات فوري گریه می کنی، آره؟!
- تو کی گریه ي منو دیدي؟
- یادت نیست، سر هرچی با زري دعوایت می شد فوري گریه کنان یا از خونه ي ما میرفتی خونه
تون پیش مامانت یا از خونه ي خودتون می آمدي پیش مامان من شکایت کنی؟
خنده ام گرفت و گفتم:
- تو چه چیزهایی یادت مونده، خوب اون موقع بچه بودم!
- قهر کردنت هم هنوز یادمه! یعنی دیگه بزرگ شدي و اون عادت ها از سرت افتاده؟!
با تعجب گفتم:
- من کی قهر کردم؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:14 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٧
- اون روز که تو و زري توي حیاط سر ظهر، سروصدا راه انداخته بودین اومدم در خونه تون یادته؟!
چقدر اون روز به چشمم دوست داشتنی اومدي. مثل بچه هایی که زیر بارون مونده باشن با اون
موهاي خیس و پاهاي برهنه.
خندیدم و گفتم:
- خوب؟!
- یادت نیست تا مدت ها وقتی من خونه بودم نمی اومدي پیش زري، من رو هم که می دیدي به
روي خودت نمی آوردي؟!
- خُب بهم برخورده بود.
با تعجب گفت:
- من که به تو چیزي نگفته بودم؟!
- ا، تشر زدنت به زري نصفش هم مربوط به من می شد دیگه.
از ته دل خندید و گفت:
- خدا به داد برسه. از تشري که به زري زدم این قدر بهت برخورده، با خودت دعوا کنم چی می
شه؟!
رنجیده گفتم:
________________________________________________________________________________________________________________________
صفحھ ۶٨
- مگه قراره با من دعوا کنی؟!
مثل بچه هاي تخس گفت:
- خوب اگه دختر خوبی باشی که نه....
و از قیافه ي آماده ي پرخاش من چنان از ته دل خندید که خودم هم خنده ام گرفت.
 

شنبه 25 دی 1389  8:14 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت


صفحھ ۶٩


فصل هفتم


لحظه هایی در زندگی هست که توي ذهن آدم حک می شود . مثل یک عکس و تصویر همیشه توي


ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته که بر می گردد ، درست به روشنی روز اول


جلوي چشمش نقش می بندد . خاطرات روزهاي اول من و محمد چنان روشن توي ذهن من حک شد


که سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت . بعدها یاد آن روزها و لحظه ها که می افتادم گرماي


دست هاي با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توي وجودم


می پیچد که احساس می کردم رویم را که برگردانم باز در کنارم است .


یادم است اولین اختلافمان تقریبا سه ماه بعد از عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد . محمد درگیر انتخاب


واحد و کارهاي دانشگاهش بود و من براي اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم . قرار بود مادر


مریم روپوش مدرسه من و زري را بدوزد. براي همین با زري رفتیم پیش اکرم خانم که بپرسیم چقدر


پارچه لازم داریم. اکرم خانم هم که اتفاقا همان روز قصد داشت براي خرید برود، گفت:


- اکه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بکنین . منم تا آ خر هفته


روپوش رو آماده می کنم.


زري چون اجازه نداشت از اکرم خانم خواهش کرد زحمت خرید را بکشد ولی من با غروري خاص


احساس کردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم. دیگر یک زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از


زري خواستم به مادرم بگوید که براي خرید همراه اکرم خانم رفته ام. اکرم خانم پرسید :


wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:16 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٠
مهناز جون به محمد آقا گفتی؟ با خونسردي گفتم: نه براي چه؟ تنها که نیستم با شما می رم تازه
کارم واجبه. حتی براي یک لحظه هم فکر نکردم باید به محمد گفته باشم تازه حس خوبی داشتم از
این که دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم. به هر حال همراه اکرم خانم و مریم رفتم و چون
اکرم خانم خرید هاي دیگري هم داشت کارهایش طول کشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته
بود که برگشتیم. حتی به ذهنم خطور نکرده بود که اشتباه کرده ام. فقط براي محمد دلتنگ شده بودم.
همان طور که داشتم از اکرم خانم براي این که تا دم خانه همراهی کرده بود تشکر می کردم زنگ
را فشار دادم که محمد مثل این که پشت در باشد بلافاصله در را باز کرد.
چهره اش آن قدر در هم بود که لبخند روي لب هر سه ما مخصوصا اکرم خانم ماسید. من آن قدر جا
خورده بودم که حتی سلام هم نکردم و محمد که معلوم بود به زحمت سعی می کند خوشرو باشد
جواب اکرم خانم را می داد که مرتب عذر خواهی می کرد و می گفت اگر دیر شده تقصیر من بوده.
بیچاره اکرم خانم و مریم با عجله خداحافظی کردند و گفتند: دیر وقته مزاحم حاج خانوم و این ها
نمی شیم. سلام برسونین. و با نگاهی مظطرب از ما جدا شدند و رفتند.
من که از رفتار سرد و نگاه هاي غضب آلود محمد جا خورده و گیج بودم بلا تکلیف ایستاده بودم و
دور شدن مریم و مادرش را نگاه می کردم که محمد گفت: نمی فرمایین تو؟ براي اولین بار این لحن
نیش دار را از او می شنیدم. نگاهش درست مثل روزي بود که پشت در حیاط ما زري را دعوا کرد .
با تعجب و مثل آدم هاي گیج وارد خانه شدم. توي حیاط کسی نبود. مادرم با نگرانی تا دم در راهرو
آمد و در جواب سلامم با ناراحتی گفت: تا الان کجا بودي؟ فکر نمی کنی بقیه نگران می شن؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:24 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧١
من که باورم نمی شد اوضاع این قدر وخیم باشد یعنی در حقیقت فکر می کردم اصلا چیزي نشده
گفتم: خوب اکرم خانم چند جا کار داشت دیر شد. من که به زري گفتم بهتون بگه، آقا جون کجان؟
مادر بدون این که جوابم را بدهد گفت: حالا برو لباست رو عوض کن محمد آقام هنوز شام نخورده.
بعد هم رفت. رفتم توي اتاق. بعد از نامزدیمان اولین بار بود که دلم نمی خواست با محمد تنها باشم.
اما محمد دنبالم آمد در را آرام بست بعد به در تکیه داد و ایستاد . با لبخندي زورکی و در حالی که
سعی می کردم به صورتش نگاه نکنم پرسیدم: چرا شام نخوردي؟ ببخشید که دیر شد. ببین این پارچه
اي است که....
محمد خیلی جدي حرفم را قطع کرد و گفت: بشین باهات کار دارم. به زحمت خود را جمع و جور
کردم و نشستم لب تخت. با همان نگاه و لحن جدي پرسید: یادم نمی آد که گفته باشی می خواي
جایی بري؟ چقدر صدایش خشک و جدي بود. به زحمت جواب دادم: آخه یکدفعه امروز قرار شد
بریم به زري گفتم که بگه نگفت؟
فکر نمی کنم که وقتی زن من می خواد کاري بکنه خبرش رو غیر از خودش کس دیگه اي باید به
من بده غیر از اینه؟
- خوب من فقط رفتم پارچه بخرم.
به من گفته بودي یا نه؟ زورکی لبخند زدم و گفتم: اخه. دوباره با همان لحن خشک گفت: مهناز
سوال کردم!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:25 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٢
جواب پس دادن به محمد از جواب دادن به آقا جون و مادرم هم سخت تر بود. محاسباتم اشتباه از آب
در آمده بود. من که پیش خودم فکر می کردم ازدواج جواز آزادي و اختیار دار شدنم است، مثل
کسی که با سرعت بدود و جلویش یک دیوار قد علم کند، حیران شده بودم. دوباره محمد برادر زري
را می دیدم و زبانم بند آمده بود. نمی دانستم چه باید بگویم. محمد محکمتر از قبل سوالش را تکرار
کرد. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم ، ولی چشمم که به نگاه چشم هاي عصبانی اش افتاد زبانم بند
آمد. فقط توانستم بگویم محمد و ساکت شدم. محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم که از دعواي
مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند که مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا. اشک
توي چشم هایم حلقه زد. بغض گلویم را گرفت و فقط براي این که اشکم سرازیر نشود توانستم لبم را
گاز بگیرم . نگاهش کمی مهربان شد ولی با همان لحن جدي آمد نزدیکم پارچه را از دستم گرفت و
کنار گذاشت و نشست لب تخت.
مهناز من یک سوال کردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....
پریدم وسط حرفش . نمی توانستم این لحن خشک و غریبه را تحمل کنم. براي من که جز ناز و
نوازش چیزي از محمد ندیده بودم این لحن و کلام از صدتا تا سیلی تلخ تر بود با گریه گفتم: من نمی
دونستم کار بدي می کنم. فکر کردم این طوري تو از این که کار خودم رو خودم انجام دادم
خوشحال هم می شی. فکر کردم حالا که شوهر کردم لابد دیگه عقلم می رسه. فکر نمی کردم حتما
باید اجازه بگیرم من ، من فکر....
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:25 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٣
ولی گریه مجالم نداد. حالا او متعجب شده بود. با ناراحتی سرم را روي سینه اش گرفته بود و پشت
سر هم می گفت: گریه نکن. من نمی فهمم گریه براي چه؟ آخه مگه چی بهت گفتم؟ مهناز ؟
خواهش می کنم . می شنوي؟
دست هایش که موهایم را نوازش می کرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می کرد ولی اشک
هایم بی اختیار می ریخت. کمی که آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان
طور که دستم را توي دستش نگه داشته بود گفت: از این که خواستی کمکم کنی ممنونم و از این که
ناراحتت کردم معذرت می خوام. ولی آخه عزیزم دلم تو فکر نکردي وقتی من خودم هر جا می خوام
برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا که ممکنه به تو می گم، حق اینو دارم که از تو
هم همینو بخوام؟ من نمی خوام ازم اجازه بگیري ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم.
تو کافی بود که دیشب بهم می گفتی که خرید داري یا من وقت داشتم و چشمم کور خودم باهات
می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می کشیدي ولی نه این طوري. این درسته که من خسته از
راه بیام بشنوم که شما پیغام دادین با مریم این ها می ري خرید. تازه این خرید تا این موقع شب هم
طول بکشه؟ مهناز من اون موقع که تو زنم هم نبودي دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم
تنها جایی بري. تو یک دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی. حرفمو می
فهمی؟ چهار ساعته که من چهل بار تا سر خیابون اومدم و برگشتم . فقط پنج بار رفتم در خونه مریم
این ها که ببینم آخه چی شده که تو تا این موقع نیامدي . اون وقت حالا که اومدي به جاي این که
ناراحتی منو درك کنی تازه جواب سوال من اینه؟ باید این طوري اشک بریزي؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:25 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧۴
راست می گفت با شرمندگی سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. اشک هایم را پاك کرد و آرام
چشم هایم را بوسید و گفت: مثل این که گفته بودي دیگه مثل بچگی هات فوري گریه نمی کنی!
این همه اشک رو از کجا می آري؟ من معذرت می خواستم و او مرا می بوسید. اگر پایان همه توبیخ
هاي دنیا این قدر شیرین باشد هیچ کس مشتاق پاداش نمی شود. به هر حال آن شب گذشت و من
تازه فهمیدم که خود ازدواج و صرف دوست داشتن محکم ترین دلیل است اگر نه براي اجازه گرفتن
لااقل براي حریم قائل شدن براي خیلی از مسائل زندگی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:25 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧۵
فصل هشتم
مهر ماه با حال و هواي خاص خودش رسید اما مهر آن سال براي من مثل سال هاي قبل نبود با باز
شدن مدرسه محمد را کم تر می دیم و این کلافه ام می کرد. دیگر حوصله کتاب و دفتر و کلاس را
نداشتم. پیش خودم فکر می کردم بی خود نیست کسی که ازدواج می کند مدرسه راهش نمی دهند.
حواسم اصلا جمع درس نبود و همین مرا خیلی از مریم و زري عقب انداخته بود. بر عکس من محمد
که واحد هاي بیش تري گرفته بود روزها تا غروب کلاس داشت. وقتی هم خسته برمی گشت مدام
سرش توي کتاب و جزوهایش بود. مریم و زري هر چه به من فشار می آوردند فایده اي نداشت.
دیگر دل و دماغ کلاس و دفتر و کتاب را نداشتم. مریم مرتب می گفت: مهناز بیچاره این محمد از
اون مردها نیست که تو فکر می کنی ها کسی که به خواهرش براي درس این قدر سخت بگیره زنش
رو ول نمی کنه.
ولی من گوشم بدهکار نبود. براي خانه داري و شوهرداري احتیاج به درس نداشتم حدود دوماه از باز
شدن مدرسه ها گذشته بود. بعد از ظهر جمعه بود محمد روي میز خم شده و سرش توي کتاب و
دفترهایش بود ومن بیهوده کتاب ها را جلوي خودم روي زمین پهن کرده بودم همان طور که دست
هایم زیر چانه ام بود غرق تماشاي محمد بودم. سنگینی نگاهم انگار تمرکزش را به هم زد و سرش را
بلند کرد. لبخند زنان گفت: دختر خوب تو مگه درس نداري؟ با خونسردي و خیلی راحت گفتم: چرا
ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.
یکدفعه صاف نشست و گفت: دیگه حوصله نداري یا امروز حوصله نداري؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:26 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧۶
- چه فرقی می کنه ؟
- خیلی فرق می کنه شما اول بگو کدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم
همان طور که صاف می نشستم زانوهایم را بغل کردم و خیلی راحت گفتم: دیگه حوصله ندارم اصلا
چیزي از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه . دلم نمی خواد دیگه برم... در حالی که اخم هایش
را در هم کرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره کرد که ادامه ندهم. از پشت میز بلند شد و
جلوي من نشست و خیلی جدي گفت: چرا؟
- اصلا اگه دیگه نخوام درس بخونم چی می شه؟ با چشم هاي عصبانی چنان نگاهی کرد که ترسیدم
بعد خیلی محکم و جدي گفت: این حرفو دفعه آخر باشه که می شنوم. تو باید درس بخونی باید دیپلم
بگیري و باید بري دانشگاه می فهمی؟ من از زن هایی که فکر می کنن شوهر کردن و بچه آوردن
نهایت هنر شونه حالم به هم می خوره. الان دیگه اون زمان مرده که دختره کوچیک شوهر می کرد
و پشت سر هم بچه می آورد و جز بغل شوهر خوابیدن و پخت و پز و بچه داري هیچی نمی فهمید.
اگه هم نمرده من همچین زنی نمی خوام نمی خوام مادر بچه هایم همچین زنی باشه می فهمی؟ من این
قدر که توي کله تو و افکارت برایم مهمه زیبایی ظاهریت برایم اهمیت نداره. صورت زیبایی که
پشتش فکر و اندیشه و شعور نباشه شاید براي خیلی ها جذاب باشه ولی براي من نیست. مهناز همه
زیبایی و قشنگی تو وقتی برام ارزش داره که بدونم پوسته یک مغز داناست. نه مثل طبل تو خالی فقط
یک صورتک قشنک و خوش آب و رنگ می فهمی؟ این که من با تو زود ازدواج کردم فقط براي
این بود که خاطرم جمع باشه مال خودمی و با تو دنبال خواسته هام باشم نه این که بگم خوب من یک
زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم. باباهامون هم که وضعشون خوبه پس دیگه زهی سعادت
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:26 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٧
همه چیز تمومه. مهناز این فکر رو که من به اتکاي بابام همه چیز دارم از سرت بیرون کن من می
خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم.
زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره که یکیش عشق است و دیگري عقل و شعور، من اون
اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه. نمی خوام زن گرفتن
من یا شوهر کردن تو به جاي ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فکر
رو به سرت راه بدي؟ مگه تو الان غیر از درس خوندن چی کار داري؟
خدا رحم کرده ما نرفتیم سر زندگیمون . تو اگه می دیدي و می دونستی بعضی ها با چه مشقتی این
راه رو طی می کنن، چه زحمت ها می کشن تا این دوره اي که توي ناز و نعمت دل جنابعالی رو زده
بگذرونن آن قدر راحت نمی گفتی دیگه حوصله ندارم. یک نمونه اش همین دوست خودت مریم تا
حالا فکر کردي اون حتی یک دهم آرامش و راحتی تو رو نداره؟
راست می گفت من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. محمد ادامه داد: یا خواهر جواد، ثریا . من
باید تو رو باهاشون آشنا کنم تا خودت....
با کنجکاوي حرفش را قطع کردم و پرسیدم: ثریا کیه؟
خواهر دوستم جواد. همون که امیر هم باهاش دوسته و با هم می ریم کوه.
دوباره پرسیدم: تو خواهرش رو از کجا می شناسی؟
بی حوصله گفت: ممکنه اول به اصل مطلب توجه کنی بعد به حاشیه ها؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:26 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٨
باورم نمی شد محمد چنین عکس العملی نشان بدهد. پیش خودم فکر کرده بودم، ذوق هم می کند و
حتما پیشنهاد می کند زودتر عروسی کنیم ولی نخیر باز تیرم به سنگ خورده بود و اشتباه فهمیده
بودم. از آن روز به بعد محمد سختگیر تر از هر معلمی حواسش به درس هاي من بود و با صبر و
حوصله اول به درس هاي من می رسید بعد به کارهاي خودش و بالاخره آن قدر با من سر و کله زد
که از نظر درسی تقریبا همسطح مریم شدم که همیشه از من و زري درسش بهتر بود. زري مدام سر به
سرم می گذاشت:
مریم خبر نداري محمد چه خود کشانی داره می کنه تا خانم درسشون رو بخونن. اون وقت جواب
سوال هاي منو اگه دو دفعه بگه و من نفهمم دفعه سوم از کوره در می ره.
مریم گفت: خب این قراره مادر بچه هاش بشه تو چی؟
خاك بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش می شم دیگه...
اگر کمی عاقل بودم باید از آن روز به بعد لااقل یکخورده فکرم مشغول می شد و سعی می کردم سر
از افکار محمد در آورم و به جاي این که راحت از کنار قضیه بگذرم در آن دقیق شوم. منتها همین
که مشکلی حل می شد فراموشش می کردم، بدون این که حتی ذره اي فکرم مشغول شود یا پیش
خودم حرف هاي محمد را تجزیه و تحلیل کنم. آدم باید بداند چه می خواهد و چرا می خواهد؟ اگر
جز این باشد، مثل من می شود ترکه اي در مسیر باد که به هر طرفی خم می شود. من محمد را
دوست داشتم بدون این که بدانم چرا و چقدر؟ در آن سن و سال نهایت لذتم، احساس عشق بی
نهایت او نسبت به خودم بود که مرا غرق لذت می کرد. ولی صرف خواستن چیزي، بدون دانستن
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها