0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧١
من که باورم نمی شد اوضاع این قدر وخیم باشد یعنی در حقیقت فکر می کردم اصلا چیزي نشده
گفتم: خوب اکرم خانم چند جا کار داشت دیر شد. من که به زري گفتم بهتون بگه، آقا جون کجان؟
مادر بدون این که جوابم را بدهد گفت: حالا برو لباست رو عوض کن محمد آقام هنوز شام نخورده.
بعد هم رفت. رفتم توي اتاق. بعد از نامزدیمان اولین بار بود که دلم نمی خواست با محمد تنها باشم.
اما محمد دنبالم آمد در را آرام بست بعد به در تکیه داد و ایستاد . با لبخندي زورکی و در حالی که
سعی می کردم به صورتش نگاه نکنم پرسیدم: چرا شام نخوردي؟ ببخشید که دیر شد. ببین این پارچه
اي است که....
محمد خیلی جدي حرفم را قطع کرد و گفت: بشین باهات کار دارم. به زحمت خود را جمع و جور
کردم و نشستم لب تخت. با همان نگاه و لحن جدي پرسید: یادم نمی آد که گفته باشی می خواي
جایی بري؟ چقدر صدایش خشک و جدي بود. به زحمت جواب دادم: آخه یکدفعه امروز قرار شد
بریم به زري گفتم که بگه نگفت؟
فکر نمی کنم که وقتی زن من می خواد کاري بکنه خبرش رو غیر از خودش کس دیگه اي باید به
من بده غیر از اینه؟
- خوب من فقط رفتم پارچه بخرم.
به من گفته بودي یا نه؟ زورکی لبخند زدم و گفتم: اخه. دوباره با همان لحن خشک گفت: مهناز
سوال کردم!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها