0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٢
جواب پس دادن به محمد از جواب دادن به آقا جون و مادرم هم سخت تر بود. محاسباتم اشتباه از آب
در آمده بود. من که پیش خودم فکر می کردم ازدواج جواز آزادي و اختیار دار شدنم است، مثل
کسی که با سرعت بدود و جلویش یک دیوار قد علم کند، حیران شده بودم. دوباره محمد برادر زري
را می دیدم و زبانم بند آمده بود. نمی دانستم چه باید بگویم. محمد محکمتر از قبل سوالش را تکرار
کرد. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم ، ولی چشمم که به نگاه چشم هاي عصبانی اش افتاد زبانم بند
آمد. فقط توانستم بگویم محمد و ساکت شدم. محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم که از دعواي
مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند که مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا. اشک
توي چشم هایم حلقه زد. بغض گلویم را گرفت و فقط براي این که اشکم سرازیر نشود توانستم لبم را
گاز بگیرم . نگاهش کمی مهربان شد ولی با همان لحن جدي آمد نزدیکم پارچه را از دستم گرفت و
کنار گذاشت و نشست لب تخت.
مهناز من یک سوال کردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....
پریدم وسط حرفش . نمی توانستم این لحن خشک و غریبه را تحمل کنم. براي من که جز ناز و
نوازش چیزي از محمد ندیده بودم این لحن و کلام از صدتا تا سیلی تلخ تر بود با گریه گفتم: من نمی
دونستم کار بدي می کنم. فکر کردم این طوري تو از این که کار خودم رو خودم انجام دادم
خوشحال هم می شی. فکر کردم حالا که شوهر کردم لابد دیگه عقلم می رسه. فکر نمی کردم حتما
باید اجازه بگیرم من ، من فکر....
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها