0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۴
ولی محترم خانم در حالی که شک داشت گفت: باشه من بهش می گم. فقط خدا کنه روي دنده چپش
نباشه. اگه باشه که دیگه مرغ یک پا داره، آسمون هم زمین بیاد، کسی حریفش نمی شه. چون نه از
این مهمونی ها خوشش می آد نه از عمه این ها.
زري با حرص گفت: ا، اون خوشش نمی آد به این چه؟
- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، بعد از اونم حالا تا پنجشنبه خیلی مونده، از الان نمی خواد عزا
بگیرین.
اما من که بی دلیل براي رفتن اشتیاق داشتم توي دلم واقعا عزا گرفته بودم. یادم هست آن شب محمد
خیلی خسته بود طوري که حتی به خانه خودشان هم سري نزد. عقلانی این بود که آن شب سکوت
می کردم ولی دلم طاقت نمی آورد.
به محض این که دراز کشید از ترس این که خوابش نبرد، بی مقدمه گفتم: گفتی شب صحبت می
کنیم ها، یادت رفت؟
خسته پرسید: در مورد چی؟
مهمونی دیگه.
در حالی که نفس عمیقی می کشید برگشت سمت من و پرسید:این قدر برایت مهمه که نمی تونی تا
فردا صبر کنی؟
خیلی راحت گفتم: آره، خیلی.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۵
آرام گفت: حالا اگه من خواهش کنم که بعد حرف بزنیم، چی؟
خودم را لوس کردم: اگه من خواهش کنم که همین الان بگی آره چی؟
در حالی که دستم را توي دستش می گرفت و چشم هایش را می بست گفت: پس نه من خواهش می
کنم نه تو.
با حرص دستم را از دستش بیرون کشیدم و در حالی که پشتم را به او می کردم گفتم: پس منم قهر
می کنم.
بر خلاف انتظارم خیلی جدي گفت: منم با کسی که به خاطر یک مهمونی مسخره باهام قهر می کنه
کاري ندارم.
بعد هم طوري که اصلا با من تماس نداشته باشد دراز کشید.
من که به خیال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس کنم، هم تعجب کرده بودم و هم توي کاري
که کرده بودم مانده بودم. از عکس العمل جدي محمد که برایم دور از ذهن بود هم رنجیده بودم هم
خیلی بهم برخورده بود. تا آن شب هیچ وقت نشده بود که با هم قهر کنیم. هر چه سعی می کردم بی
اعتنا باشم نمی شد. کلافه و بی قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم قرار نمی گرفت.
با این که نزدیکم بود، کنارم بود، احساس می کردم دارم از غصه خفه می شوم. براي اولین بار هر چه
می کوشیدم به خاطر حفظ غرورم همان طور بخوابم، می دیدم دور از او خوابم نمی برد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۶
صداي آه هاي گاه و بی گاهش نشان می داد که بیدار است، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم که
قصد صدا زدن و آشتی ندارد. با خودم در جنگ بودم که او هم پشتش را به من کرد. ناراحتی ام چند
برابر شده بود.
مثل بچه اي که از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم که انتظار هم فایده ندارد
این بار مثل همیشه نیست.
حال بدي داشتم سعی می کردم خود را قانع کنم که نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جداي از من
تصمیم گرفت و وادارم کرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تحمل کنم.
صدایش زدم: محمد.
بی آنکه برگردد، جدي گفت: بله؟
حرصم بیش تر شد.
محمد صدایت کردم!
باز همان طور بی اعتنا گفت: منم گفتم ، بله.
یکدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبی پا شدم، نشستم و با صداي بلند و حرص و بغض گفتم:
محمد؟!
آه عمیقی کشید و در حالی که می نشست با همان لحن جدي که حالا عصبانی هم بود گفت: لازم
نیس صدات رو بلند کنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم. چیه؟ بله؟ بفرمایین!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٧
چانه ام از بغض می لرزید گفتم: چرا این جوري؟
سرد گفت: چه جوري؟
نه خیال کوتاه آمدن نداشت. این اولین باري بود که آن قدر سرد و سخت جلویم می ایستاد و من هم
که اول به خیال خودم با شوخی شروع کرده بودم، حالا نمی فهمیدم از چه این قدر رنجیده است.
درمانده گفتم: خودت می دونی!
- چی توي این جور حرف زدن ناراحتت می کنه؟
با صدایی لرزان همان طور که سعی می کردم اشکم سرازیر نشود، گفتم: لحنش.
هیچ نگفت. در سکوت در حالی که شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه کشید، اما باز هم
چیزي نگفت. از لجم، مشتم را با حرص روي بالش کوبیدم و گفتم: یعنی یک آره یا نه، این قدر
سخته که به خاطرش با من این طوري رفتار می کنی؟
سرش را بلند کرد. توي تاریکی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از احوالش در نمی آوردم و این
بیشتر طاقتم را طاق می کرد. ادامه سکوتش برایم غیر قابل تحمل بود و در ضمن بیش از پیش مطمئنم
می کرد که این بار قضیه با دفعه هاي قبل خیلی فرق می کند. او از چیزي که من خبر نداشتم رنجیده
بود و خیال نداشت به هیچ قیمتی کوتاه بیاید. من هم که درمانده بودم، هیچ جوري نمی توانستم بی
اعتنایی اش را تحمل کنم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٨
بغضم ترکید . خودم را روي بالش انداختم و گریه کنان گفتم: باشه حرف نزن مهم نیست، اگه براي
تو مهم نیست برام منم فرقی نمی کنه.
چند لحظه طول کشید و بعد با صدایی آرام که همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد.
صدایم زد: مهناز؟!
خدایا ، توي این صدا چه بود که من را این طور مقهور و اسیر می کرد؟ از ترس اینکه ، مبادا دوباره
ناراحت شود، بی اختیار فوري سرم را بلند کردم و موهایم را از صورتم کنار زدم.
نزدیک من، در حالی که روي یک دستش تکیه کرده بود نشسته بود.
دست دیگرش را به طرفم دراز کرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به محض این که دستم را توي
دستش گذاشتم خودم را هم توي آغوشش انداختم و گریه کردم. همان طور که مثل یک بچه توي
بغلش نگهم داشته بود.
آرام توي گوشم گفت: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون. اگه من بدونم با این گریه و
اشک هاي تو باید چه کار کرد، خیلی خوب می شه.
لب برچیده سر بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند به لب و آهسته گفت: یعنی من و تو، یک بار هم
نمی شه بدون این که تو گریه کنی با هم حرف بزنیم؟
تقصیر خودته، تو که می دونی من زود گریه ام می گیره، چرا این قدر اذیتم می کنی که گریه
کنم؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٩
یعنی منظورت اینه که من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه که تو می گی، حالا چه درست،
چه غلط ، تا تو گریه نکنی؟!
سرم را تکان دادم و در حالی که اشک هایم را با پشت دست پاك می کردم، گفتم: نخیر، منظورم
این نبود.
خیلی خب من دارم گوش می کنم. منظورتو بگو، بفهمم.
مگه من چیکار کردم که باهام قهر کردي؟
خندید. سرش را تکان داد و گفت: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نکردم. مثل کار خودت رو
بهت نشون دادم، به چند دلیل همین.
در حالی که اخم هایم را درهم کرده بودم، گفتم: کدوم کار؟
تو نمی دونی کدوم کار؟
نخیر، نه کارهامو نه دلیل هاي جنابعالی رو.
با این که می دونم که می دونی، باشه می گم. می گم که بیش تر در موردش فکر کنی، باشه؟ تو
امروز از من یک سوال کردي، درسته؟ در مورد این سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق
بگم، حتی بی چون و چرا، درسته؟ در حالی که من به خاطر حق خودم و این که شوهرت هستم و
این حرف ها هم نگفتم نه، ولی تو راضی نشدي.
گفتم شب با هم صحبت می کنیم، درسته؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:36 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٠
سرم را تکان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدي که من آن قدر خسته ام که حتی به مامان این ها
هم سر نزدم ، درسته؟
دوباره سرم را تکان دادم.
ولی با این همه این مهمون کذایی این قدر برایت مهم بود که مثل بچه ها پشتتو به من بکنی ، نه؟
اگر قرار باشه یک مهمونی براي تو، حتی از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگی خوبی بعد ها خواهیم
داشت مگه نه؟
پریدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخی کنم.
اگه واقعا هم شوخی کردي ، نه شوخی بجایی بود نه درست. این که من عین همون کار رو باهات
کردم هم، به خاطر همین بود که زشتی کارت رو بفهمی و از همه این گذشته دوست دارم یک چیز
براي همیشه یادت باشه.
در حالی که موهایم را از روي پیشانی ام کنار می زد، با لحنی ملایم اما محکم گفت: با همه این که
خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این که می دونی اشک هات رو نمی تونم ببینم، ولی
چیزهایی هست که براي من قابل تحمل نیست،بخصوص از سمت تو ، حتی اگه به قول تو به قیمت
قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشک هایت هیچ وقت به عنوان سلاح استفاده نکن
و از قهر براي به کرسی نشوندن حرفت.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  8:37 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠١
دوباره بهم برخورد. حس کردم منظورش این است که من به دروغ گریه می کنم. رنجیدم و خودم را
از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: گریه کردن من دست خودم نیست، وقتی نمی تونم حرفامو بزنم
بی اختیار گریه می کنم.
مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوري باشه، تو تصور کن با بچه مون بخواي حرف بزنی ،
مادري که به جاي جواب منطقی گریه تحویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟!
راست می گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوي خود را گرفتم
و با لجبازي گفتم: به خاطر اینم که شده دیگه جلوي تو گریه نمی کنم.
نه نشد، جلوي من ، نه ، جلوي هیچکس.
نخیر ، فقط جلوي تو ، که دیگه فکر نکنی می خوام سرت کلاه بگذارم.
با لبخند گفت: من همچین حرفی نزدم . در ضمن منظورم این نبود که تو اصلا گریه نکنی . اون
طوري تازه بدتر می شه که . اون وقت همه فکر می کنن ، زن محمد یک دختر بچه لوسه ، مگه نه؟
رویم را برگرداندم و گفتم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید حق با تو باشه؟
این بار از ته دل خندید و گفت: حالا دیدي اگه حرف بزنی ، بهتر از گریه س؟!
چه مهارتی توي تغییر فضا داشت. او تنها کسی بود که از این که مغلوبش شوم ، لذت می بردم. سرم
را روي بازویش گذاشت و حس کردم آرامش دنیا به قلبم حاکم شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٢
خدایا ، چه قدرتی توي این وجود بود که این طور به تمام هستی من حکومت می کرد و در کنارش
احساس می کردم به مطمئن ترین پشتوانه دنیا تکیه دارم؟
داشت خوابم می برد که محمد با صدایی آهسته گفت: در ضمت در مورد اون مهمونی هم ، فردا
حرف می زنیم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٣
فصل یازدهم
خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت می
کردیم! ولی دیگر مهمانی مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش که براي من امن ترین جاي دنیا
بود.
با آرامشی شیرین پلک هایم بسته می شد که دوباره توي گوشم زمزمه کرد: هم شب بخیر، هم
خداحافظ ، من صبح می رم کوه.
خواب آلود گفتم: نه ، نرو .
با خنده اي که توي صدایش بود پرسید: براي تو چه فرقی می کنه؟ تو که تا من برگردم هنوز
خوابی!
راست می گفت ، ولی با این همه دلم نمی خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ،
فردا نرو ، چی می شه مگه؟
اصلا به خاطر این که تا حالا منو بیدار نگه داشتی ، حقت بود تو رو هم بیدار می کردم و به زور می
بردم.
دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشید قول می دم تکرار نشه.
اي خواب آلوي تنبل.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۴
لبخند زنان دستش را محکم در دستم نگه داشته بودم که خوابی آرام وجودم را گرفت و چشم هایم
روي هم افتاد ، خوابی خوش و سنگین که تا نزدیکی هاي ظهر فردا ادامه پیدا کرد.
با صداي محمد در حالی که آرام موهایم را نوازش می کرد و می گفت: پاشو خانم کوچولوي تنبل ،
ظهر شد تو هنوز خوابی؟
به زور چشم هایم را باز کردم. آفتاب کاملا اتاق را پر کرده بود و نور چشم هایم را می زد ، بالشی
را بغل کرده بودم روي صورتم گذاشتم و محکم نگه داشتم تا محمد که سعی می کرد آن را از روي
صورتم بردارد ، موفق نشود.
با التماس گفتم: محمد خواهش می کنم ، تو رو خدا، فقط یکخورده دیگه.
با صداي سرحال و شوخ گفت: چی؟ پاشو ، زود باش. می دونی ساعت چنده؟! من دیشب فقط چها ر
ساعت خوابیدم ، تو خوابت می آد؟
من که چشم هایم هیچ جوري باز نمی شد ، همان طور که بالش را محکم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط
یکخورده دیگه ، به خدا خوابم می آد.
با حالتی قهر آلود بالش را رها کرد و گفت: باشه هر چقدر دلت می خواد بخواب ، من رفتم.
مثل فنر از جا پریدم.
کجا ؟!
در حالی که برق شیطنت توي نگاهش بود گفت: سردرس هام.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۵
از فریبی که خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده. بالش را پرت کردم طرفش. خواب از سرم
پریده بود.
آن روز وقتی محمد دلالیش را براي نرفتن به مهمانی گفت بدون این که کاملا منظورش را درك
کنم و سر از مغز کلامش در آورم و در حالی که از درون قانع نشده بودم قبول کردم . طاقت بحث
دوباره را نداشتم . برایم توضیح داد : مهناز اگه گفتم نه ، یکی از دلایلش یا بهتر بگم مهم ترین دلیلش
اینه که دوست ندارم پاي تو به این مهمونی ها باز بشه. این شروع خاله بازي هایی است که من اصلا
حوصله اش رو ندارم. جمع شدن یک مشت زن بی کار که سرگرمیشون غیبت و به رخ کشیدن سر
ولباس و چه می دونم طلا و جواهراتشون به همدیگه س و از بیکاري از چند روز قبل تو این فکرن
که چی بپوشن وچه کار کنن که از بقیه بهتر باشن . ببین تو اگه این مهمونی رو بري بقیه هم توقع
دارن که دعوت هاشون رو قبول کنی و من می خوام اون ها از همین اول حساب تو رو جدا کنن. به
نظر تو مسخره نیست آدم وقتشو براي این چیزها تلف کنه؟ 1
شانه هایم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، این چیزي بود که از بچگی دیده و یاد گرفته بودم.
محمد ادامه داد: چه حاصلی ، چه فایده اي توي این مهمونی هاست؟ چی ممکنه به تو بده یا تو توي
این جور مجالس یاد بگیري؟ خودت فکر کن ، یک مشت زن خودشون رو براي هم آرایش کنن و
برن یک جا دو سه ساعت براي همدیگه ژست بگیرن یا حرف هاي بی سر و ته بزنن و برگردن
خونه.
نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا حالا این جوري فکر نکرده بودم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۶
محمد گفت: ببین خودت هم خنده ات می گیره و من دلم می خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو
خط بکشن ، این مهمونی اول رو که بري شروع گله گزاري خاله خانباجی ها می شه که خونه فلانی
رفت ، خونه ما نیومد و.... مهناز ، من اصلا نمی خوام وقت تو و خودم صرف این حرف هاي بی خود
و بی حاصل بشه . منظورمو می فهمی؟
با سادگی گفتم : یعنی من دیگه هیچ وقت مهمونی نرم ؟!
با لبخندي شیرین سرش را تکان داد و گفت : صبر کن . کم کم جاهایی می برمت که دیگه به زور
غل و زنجیر هم حا ضر نشی بري این جور مهمونی ها ، خانم کوچولوي ، من . بهت حق می دم، تو
باید دنیاهاي دیگه اي رو ببینی تا از این دنیا که تویش بزرگ شدي ، فاصله بگیري و نگاهت از
جلوي پایت دورترها را ببینه ، مگه نه ؟.
نمی دانم چرا حرف هایش وحشتی گنگ در من به وجود می آورد، ترس و دلهره اي که آدم در
مقابل چیزهاي ناشناخته و نامانوس پیدا می کند. بیشتر از این که هیچ وقت براي حرف هایش جوابی
نداشتم احساسی تلخ از نادانی و دست و پا چلفتی بودن می کردم. این بود که بدون این که حتی خودم
هم متوجه باشم اخم هایم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خیره مانده بود .
پرسید: چیه ؟ چرا این قدر فکرت مغشوش شده؟!
متعجب گفتم : تو از کجا می دونی ؟!
از نگاه اون چشم هاي قشنگت که پر از نگرانیه.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٧
همان طور که از جایم بلند می شدم شکلکی بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از این که این قدر
راحت سراز افکارم در می آورد دستپاچه می شدم.
او هم در حالی که می خندید گفت: ا ، صبر کن ، کجا؟ آخرین دلیل رو که از همه مهم تره ، هنوز
نگفتم.
در را دوباره بستم و ایستادم : کنجکاو و منتظر.
محمد با چشم هایی که از شیطنت می درخشید ، شمرده و آرام گفت: و اما دلیل آخر.... که باید باشه
همون پنچشنبه دیگه بهت بگم.
حرصم گرفت. در حالی که دندان هایم را به هم فشار می دادم مثل گربه اي که می خواهد چنگ
بیندازد ، به او حمله کردم. داري مسخره ام می کنی ، آره؟
او هم در حالی که از ته دل می خندید و دست هایم را گرفته بود ، پشت سرهم می گفت : به خدا نه
، صبر کن . و سعی می کرد مرا که با تمام قدرتم سعی داشتم دست هایم را آزاد کنم ، آرام کند.
سال ها بعد ، از تصور تک تک آن لحظه ها چنان حسرتی وجودم را به آتش می کشید که قابل
گفتن نیست. تسلط شیرینی که محمد دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا کرده بود ، آرام آرام با
هستی من قرین می شد و دوري از وجودش برایم غیر ممکن. و من سال ها بعد فهمیدم که همه چیز
در این دنیا فراموش می شود ، تغییر می کند و از بین می رود ، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم
ها بر یکدیگر. اثري که از این سلطه بر جان دیگري باقی می ماند ، تغییر نا پذیر و پایدار است . اما
به شرطی که این اثر زاییده عشق راستین و محبت واقعی باشد ، نه آنچه دیگران به غلط نامش را عشق
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٨
می گذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و
درهم حل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوي هم و بروز شور و
التهابی زود گذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این
پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند. براي همین است
که در عشق واقعی ، تملک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و
قرار می گیرند و از سلطه بی چون و چرایی که بر هم دارند ، لذتی به عظمت همه محبت هاي عالم
حس می کنند. و در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احسا سی که گهگاه
تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.
غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم. اول دي بود و من که ته دلم از این که همراه زري
نرفته ام دلگیر بودم ، چشم به راه محمد ، زیر کرسی ، کنار خانم جون نشسته بودم که داشت شمرده
شمرده از روي مفاتیحش دعا می خواند. زانوهایم را بغل گرفته و در صداي حزین خانم جون غرق
شده بودم . علی که حتی سرما هم نمی توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توي حیاط با
دیوار توپ بازي می کرد و مادرم مشغول آسترکشی بقچه اي براي جهاز من بود .
خانم جون نگاهی به من کرد و گفت: مادر اگه تو هم دو تا کوك به این بقچه هایت بزنی ، گناه
نداره ها !
می دانستم خانم جون از این که کسی را دور و برش بیکار ببیند حرص می خورد.
با خنده گفتم : من بلد نیستم آسترکشی کنم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  9:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها