http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۴
ولی محترم خانم در حالی که شک داشت گفت: باشه من بهش می گم. فقط خدا کنه روي دنده چپش
نباشه. اگه باشه که دیگه مرغ یک پا داره، آسمون هم زمین بیاد، کسی حریفش نمی شه. چون نه از
این مهمونی ها خوشش می آد نه از عمه این ها.
زري با حرص گفت: ا، اون خوشش نمی آد به این چه؟
- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، بعد از اونم حالا تا پنجشنبه خیلی مونده، از الان نمی خواد عزا
بگیرین.
اما من که بی دلیل براي رفتن اشتیاق داشتم توي دلم واقعا عزا گرفته بودم. یادم هست آن شب محمد
خیلی خسته بود طوري که حتی به خانه خودشان هم سري نزد. عقلانی این بود که آن شب سکوت
می کردم ولی دلم طاقت نمی آورد.
به محض این که دراز کشید از ترس این که خوابش نبرد، بی مقدمه گفتم: گفتی شب صحبت می
کنیم ها، یادت رفت؟
خسته پرسید: در مورد چی؟
مهمونی دیگه.
در حالی که نفس عمیقی می کشید برگشت سمت من و پرسید:این قدر برایت مهمه که نمی تونی تا
فردا صبر کنی؟
خیلی راحت گفتم: آره، خیلی.
wWw.98iA.Com