پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۶
صداي آه هاي گاه و بی گاهش نشان می داد که بیدار است، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم که
قصد صدا زدن و آشتی ندارد. با خودم در جنگ بودم که او هم پشتش را به من کرد. ناراحتی ام چند
برابر شده بود.
مثل بچه اي که از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم که انتظار هم فایده ندارد
این بار مثل همیشه نیست.
حال بدي داشتم سعی می کردم خود را قانع کنم که نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جداي از من
تصمیم گرفت و وادارم کرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تحمل کنم.
صدایش زدم: محمد.
بی آنکه برگردد، جدي گفت: بله؟
حرصم بیش تر شد.
محمد صدایت کردم!
باز همان طور بی اعتنا گفت: منم گفتم ، بله.
یکدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبی پا شدم، نشستم و با صداي بلند و حرص و بغض گفتم:
محمد؟!
آه عمیقی کشید و در حالی که می نشست با همان لحن جدي که حالا عصبانی هم بود گفت: لازم
نیس صدات رو بلند کنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم. چیه؟ بله؟ بفرمایین!
wWw.98iA.Com