0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠١
دوباره بهم برخورد. حس کردم منظورش این است که من به دروغ گریه می کنم. رنجیدم و خودم را
از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: گریه کردن من دست خودم نیست، وقتی نمی تونم حرفامو بزنم
بی اختیار گریه می کنم.
مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوري باشه، تو تصور کن با بچه مون بخواي حرف بزنی ،
مادري که به جاي جواب منطقی گریه تحویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟!
راست می گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوي خود را گرفتم
و با لجبازي گفتم: به خاطر اینم که شده دیگه جلوي تو گریه نمی کنم.
نه نشد، جلوي من ، نه ، جلوي هیچکس.
نخیر ، فقط جلوي تو ، که دیگه فکر نکنی می خوام سرت کلاه بگذارم.
با لبخند گفت: من همچین حرفی نزدم . در ضمن منظورم این نبود که تو اصلا گریه نکنی . اون
طوري تازه بدتر می شه که . اون وقت همه فکر می کنن ، زن محمد یک دختر بچه لوسه ، مگه نه؟
رویم را برگرداندم و گفتم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید حق با تو باشه؟
این بار از ته دل خندید و گفت: حالا دیدي اگه حرف بزنی ، بهتر از گریه س؟!
چه مهارتی توي تغییر فضا داشت. او تنها کسی بود که از این که مغلوبش شوم ، لذت می بردم. سرم
را روي بازویش گذاشت و حس کردم آرامش دنیا به قلبم حاکم شد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها