پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٧
چانه ام از بغض می لرزید گفتم: چرا این جوري؟
سرد گفت: چه جوري؟
نه خیال کوتاه آمدن نداشت. این اولین باري بود که آن قدر سرد و سخت جلویم می ایستاد و من هم
که اول به خیال خودم با شوخی شروع کرده بودم، حالا نمی فهمیدم از چه این قدر رنجیده است.
درمانده گفتم: خودت می دونی!
- چی توي این جور حرف زدن ناراحتت می کنه؟
با صدایی لرزان همان طور که سعی می کردم اشکم سرازیر نشود، گفتم: لحنش.
هیچ نگفت. در سکوت در حالی که شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه کشید، اما باز هم
چیزي نگفت. از لجم، مشتم را با حرص روي بالش کوبیدم و گفتم: یعنی یک آره یا نه، این قدر
سخته که به خاطرش با من این طوري رفتار می کنی؟
سرش را بلند کرد. توي تاریکی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از احوالش در نمی آوردم و این
بیشتر طاقتم را طاق می کرد. ادامه سکوتش برایم غیر قابل تحمل بود و در ضمن بیش از پیش مطمئنم
می کرد که این بار قضیه با دفعه هاي قبل خیلی فرق می کند. او از چیزي که من خبر نداشتم رنجیده
بود و خیال نداشت به هیچ قیمتی کوتاه بیاید. من هم که درمانده بودم، هیچ جوري نمی توانستم بی
اعتنایی اش را تحمل کنم.
wWw.98iA.Com