0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۵
از فریبی که خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده. بالش را پرت کردم طرفش. خواب از سرم
پریده بود.
آن روز وقتی محمد دلالیش را براي نرفتن به مهمانی گفت بدون این که کاملا منظورش را درك
کنم و سر از مغز کلامش در آورم و در حالی که از درون قانع نشده بودم قبول کردم . طاقت بحث
دوباره را نداشتم . برایم توضیح داد : مهناز اگه گفتم نه ، یکی از دلایلش یا بهتر بگم مهم ترین دلیلش
اینه که دوست ندارم پاي تو به این مهمونی ها باز بشه. این شروع خاله بازي هایی است که من اصلا
حوصله اش رو ندارم. جمع شدن یک مشت زن بی کار که سرگرمیشون غیبت و به رخ کشیدن سر
ولباس و چه می دونم طلا و جواهراتشون به همدیگه س و از بیکاري از چند روز قبل تو این فکرن
که چی بپوشن وچه کار کنن که از بقیه بهتر باشن . ببین تو اگه این مهمونی رو بري بقیه هم توقع
دارن که دعوت هاشون رو قبول کنی و من می خوام اون ها از همین اول حساب تو رو جدا کنن. به
نظر تو مسخره نیست آدم وقتشو براي این چیزها تلف کنه؟ 1
شانه هایم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، این چیزي بود که از بچگی دیده و یاد گرفته بودم.
محمد ادامه داد: چه حاصلی ، چه فایده اي توي این مهمونی هاست؟ چی ممکنه به تو بده یا تو توي
این جور مجالس یاد بگیري؟ خودت فکر کن ، یک مشت زن خودشون رو براي هم آرایش کنن و
برن یک جا دو سه ساعت براي همدیگه ژست بگیرن یا حرف هاي بی سر و ته بزنن و برگردن
خونه.
نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا حالا این جوري فکر نکرده بودم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها