0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٣
فصل یازدهم
خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت می
کردیم! ولی دیگر مهمانی مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش که براي من امن ترین جاي دنیا
بود.
با آرامشی شیرین پلک هایم بسته می شد که دوباره توي گوشم زمزمه کرد: هم شب بخیر، هم
خداحافظ ، من صبح می رم کوه.
خواب آلود گفتم: نه ، نرو .
با خنده اي که توي صدایش بود پرسید: براي تو چه فرقی می کنه؟ تو که تا من برگردم هنوز
خوابی!
راست می گفت ، ولی با این همه دلم نمی خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ،
فردا نرو ، چی می شه مگه؟
اصلا به خاطر این که تا حالا منو بیدار نگه داشتی ، حقت بود تو رو هم بیدار می کردم و به زور می
بردم.
دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشید قول می دم تکرار نشه.
اي خواب آلوي تنبل.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها