0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٧
همان طور که از جایم بلند می شدم شکلکی بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از این که این قدر
راحت سراز افکارم در می آورد دستپاچه می شدم.
او هم در حالی که می خندید گفت: ا ، صبر کن ، کجا؟ آخرین دلیل رو که از همه مهم تره ، هنوز
نگفتم.
در را دوباره بستم و ایستادم : کنجکاو و منتظر.
محمد با چشم هایی که از شیطنت می درخشید ، شمرده و آرام گفت: و اما دلیل آخر.... که باید باشه
همون پنچشنبه دیگه بهت بگم.
حرصم گرفت. در حالی که دندان هایم را به هم فشار می دادم مثل گربه اي که می خواهد چنگ
بیندازد ، به او حمله کردم. داري مسخره ام می کنی ، آره؟
او هم در حالی که از ته دل می خندید و دست هایم را گرفته بود ، پشت سرهم می گفت : به خدا نه
، صبر کن . و سعی می کرد مرا که با تمام قدرتم سعی داشتم دست هایم را آزاد کنم ، آرام کند.
سال ها بعد ، از تصور تک تک آن لحظه ها چنان حسرتی وجودم را به آتش می کشید که قابل
گفتن نیست. تسلط شیرینی که محمد دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا کرده بود ، آرام آرام با
هستی من قرین می شد و دوري از وجودش برایم غیر ممکن. و من سال ها بعد فهمیدم که همه چیز
در این دنیا فراموش می شود ، تغییر می کند و از بین می رود ، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم
ها بر یکدیگر. اثري که از این سلطه بر جان دیگري باقی می ماند ، تغییر نا پذیر و پایدار است . اما
به شرطی که این اثر زاییده عشق راستین و محبت واقعی باشد ، نه آنچه دیگران به غلط نامش را عشق
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها