پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٨
بغضم ترکید . خودم را روي بالش انداختم و گریه کنان گفتم: باشه حرف نزن مهم نیست، اگه براي
تو مهم نیست برام منم فرقی نمی کنه.
چند لحظه طول کشید و بعد با صدایی آرام که همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد.
صدایم زد: مهناز؟!
خدایا ، توي این صدا چه بود که من را این طور مقهور و اسیر می کرد؟ از ترس اینکه ، مبادا دوباره
ناراحت شود، بی اختیار فوري سرم را بلند کردم و موهایم را از صورتم کنار زدم.
نزدیک من، در حالی که روي یک دستش تکیه کرده بود نشسته بود.
دست دیگرش را به طرفم دراز کرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به محض این که دستم را توي
دستش گذاشتم خودم را هم توي آغوشش انداختم و گریه کردم. همان طور که مثل یک بچه توي
بغلش نگهم داشته بود.
آرام توي گوشم گفت: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون. اگه من بدونم با این گریه و
اشک هاي تو باید چه کار کرد، خیلی خوب می شه.
لب برچیده سر بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند به لب و آهسته گفت: یعنی من و تو، یک بار هم
نمی شه بدون این که تو گریه کنی با هم حرف بزنیم؟
تقصیر خودته، تو که می دونی من زود گریه ام می گیره، چرا این قدر اذیتم می کنی که گریه
کنم؟!
wWw.98iA.Com