0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:36 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩۵
آرام گفت: حالا اگه من خواهش کنم که بعد حرف بزنیم، چی؟
خودم را لوس کردم: اگه من خواهش کنم که همین الان بگی آره چی؟
در حالی که دستم را توي دستش می گرفت و چشم هایش را می بست گفت: پس نه من خواهش می
کنم نه تو.
با حرص دستم را از دستش بیرون کشیدم و در حالی که پشتم را به او می کردم گفتم: پس منم قهر
می کنم.
بر خلاف انتظارم خیلی جدي گفت: منم با کسی که به خاطر یک مهمونی مسخره باهام قهر می کنه
کاري ندارم.
بعد هم طوري که اصلا با من تماس نداشته باشد دراز کشید.
من که به خیال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس کنم، هم تعجب کرده بودم و هم توي کاري
که کرده بودم مانده بودم. از عکس العمل جدي محمد که برایم دور از ذهن بود هم رنجیده بودم هم
خیلی بهم برخورده بود. تا آن شب هیچ وقت نشده بود که با هم قهر کنیم. هر چه سعی می کردم بی
اعتنا باشم نمی شد. کلافه و بی قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم قرار نمی گرفت.
با این که نزدیکم بود، کنارم بود، احساس می کردم دارم از غصه خفه می شوم. براي اولین بار هر چه
می کوشیدم به خاطر حفظ غرورم همان طور بخوابم، می دیدم دور از او خوابم نمی برد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها