http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٩
چراي آن، آدم را گمراه می کند. من بدون این که نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر
و تعقل و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زن ذهن خام من می شد.
چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه
و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟
چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم براي
تقلا کردن و نگهداري اش نمی دیدم. شاید اگر محمد هم مثل من فکر می کرد قضیه به همان روال
معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروکش احساس و تمام ...
ولی از آن جا که نه محمد خام بود و کوتاه فکر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و
ساده انگاري و فراموشکاري ها، آرام آرام مرا به بی راهه اي دور برد که وقتی چشم باز کردم براي
بازگشت خیلی دیر شده بود.
wWw.98iA.Com