0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:28 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨١
دیدن خانه کوچک و قدیمی آن ها که توي یکی از محله هاي نزدیک بازار بود و خود جواد که با
تصورات من خیلی فرق داشت چقدر جا خوردم.
جواد پسري لاغر با قدي متوسط و چهره اي معمولی بود که در مقابل امیر و محمد با آن قدهاي بلند
خیلی ریز نقش تر به چشم می آمد و در نگاه اول من از این که می دیدم این دوست خیلی عزیز براي
محمد و امیر این قدر با تصوراتم متفاوت است حیرت کردم. منتها برخورد و لحن جواد آن قدر
مهربان و گرم بود که زود آدم را تحت تاثیر قرار می داد.
محمد و جواد و امیر با سر و صدا و شادمانی مشغول سلام و احوالپرسی بودند که خواهرش هم براي
استقبال تا دم ایوان آمد و من براي اولین بار ثریا را دیدم.
در مقابل خانه ما و خانه حاج آقا، خانه آنها مثل قوطی کبریت بود ولی برخورد گرم و روي باز آنها
فضا را عوض می کرد طوري که آدم به سرعت محیط و اطراف را فراموش می کرد.
ثریا هم مثل جواد خوش زبان و خوش برخورد بود. صورتش بدون این که زیبا باشد. دوست داشتنی
بود و آهنگ قشنگ صدایش ، آدم را مجذوب می کرد. با این که از من ریز نقش تر بود تسلطش در
کلام و برخورد و اعتماد به نفسی که در رفتارش بود باعث شد که نا خودآگاه احساس کنم خیلی از
من بزرگ تر است، در حالی که ثریا فقط دو سال از من بزرگتر بود. به هر حال وارد راهروي
باریکی شدیم که کنارش اتاقی بود که ما را به آن راهنمایی کردند.
زیر پله ها آشپز خانه بود و روبرو راه پله هاي طبقه بالا. دو چیز خانه در همان ابتدا آدم را مبهوت
می کرد، یکی کوچکی بیش از اندازه و یکی تمیزي. انگار همه جا برق می زد. توي اتاق روي زیر
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها