0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٣
وقتی خواستم براي کمک بلند شوم، ثریا و زهرا خانم مانع شدند و گفتند: حالا این دفعه نه، این بار
پاگشاست، ایشاالله دفعه هاي بعد.
جواد هم به زور محمد را نشاند و گفت: این بار به خاطر مهناز خانم معافی.
محمد قبول نمی کرد که زهرا خانم پا در میانی کرد و گفت: بشین مادر، دیگ که بالا و پایین
نگذاشتن. بشین پیش خانمت. هنوز با ما آشنا نشده. غریبی می کنه.
و بعد در حالی که حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا می دونه چقدر دلم می خواست
عروست را ببینم حالا از سرشب آن قدر خوشحالم که خانمی به این برازندگی نصیبت شده که توي
پوستم نمی گنجم. الهی شکر هر دوتون شانس آوردین . و رو به من اضافه کرد محمد آقام مثل
جوادم می مونه، ایشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، که فقط خدا می دونه این جوون چقدر آقاست.
صداي جواد که سر سفره دعوتمان می کرد حرف زهرا خانم را نیمه تمام گذاشت.
جواد همان طور که دیس پلو را جلوي ما نگه داشته بود، به شوخی به ثریا گفت: ثریا می خواستی غذا
زیاد درست کنی محمد اون وقت ها که کم می خورد عاشق بود حالا دیگه خیالش راحت شده،
اشتهاش باز شده. با خود گفتم پس امیر و محمد قبلا هم این جا غذا خورده اند که جواب ثریا بر
تعجبم اضافه کرد که با طعنه گفت: مگه پسر حاجی هام عاشق می شن؟
محمد بدون این که ناراحت شود با شوخی جواب داد: مگه پسر حاجی ها آدم نیستن؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها