0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۶
نه خوابم نمی یاد بگو.
بالاخره با اصرار من آرام و شمرده انگار در خیال خودش غرق شد و مثل یک قصه گو شروع کرد:
من جواد این ها رو خیلی ساله که می شناسم. تقریبا از دوازده سالگیم. نمی دونم یادت هست ما
تابستونا با بابا می رفتیم بازار؟ اون موقع جواد سیزده سالش بود و همراه پدرش آقا اسدالله می آمد
بازار.آقا اسدالله باربر بود. با اون جثه لاغر و ضعیف ، فرش ها رو کول می گرفت و این طرف و آن
طرف می برد. آقا جون به خاطر چشم و دل پاکیش خیلی آقا اسدالله رو دوست داشت. من مدت ها
اصلا جواد رو نمی دیدم،یعنی منظورم اینه که چون مثلا پسر صاحب حجره بودم به جواد مثل اشیاي
مغازه نگاه می کردم، مثل فرش هاي آقا جون!
یادمه هر روز ظهر آقا جون از ما می پرسید که ناهار چی می خوریم. بعد سفارش غذا می داد و یکی
رو می فرستاد غذا بگیره. جواد و باباش ظهر که می شد پشت مغازه غذاشون رو می خوردن،باورت
می شه من حتی یک بار هم به فکرم نرسیده بود اون ها ناهار چی می خورن.
یک روز آقا جون نزدیک ظهر با مهدي رفت دنبال یک کاري و خیلی دیر کرد. سر ظهر بود و من
گرسنه،آقا اسدالله پرسید: آقا چی ناهار بگیرم؟
گفتم نمی دونم باید آقا جون بیاد. آقا اسدالله با مهربونی گفت: ما یک لقمه ناهار ناقابل همراهمون
هست. شما بفرمایین تا حاجی بیاد. قبول نکردم ولی دلم براي نون خالی هم ضعف می رفت.
اون ها مثل هر روز رفتن و بقچه شون رو باز کردن و من حیرون پشت میز آقا جون منتظر نشستم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها