پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:33 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٢
اندازي سفید، خانمی مسن با صورتی بسیار مهربان به زحمت از جا بلند شد و مرا چنان با محبت و
گرمی بغل کرد و بوسید که نا خود آگاه مهرش در دلم نشست. مرتب می گفت: ماشاالله، هزاز
ماشاالله. مادر، محمد، ایشالله خوشبخت باشین. ایشاالله خیر هم را ببینین و به پاي هم پیر شین. بی خود
نبود ترك مارو کرده بودي. آدم عروس به این قشنگی داشته باشه بایدم سراغ از کسی نگیره.
محمد خندان با صمیمیت و مهري فوق العاده که نشان از آشنایی دیرینه اش داشت گفت: به خدا زهرا
خانم، به خاطر زن گرفتن نبود، گرفتار بودم. ولی جواد شاهده ، همیشه جویاي احوالتون هستم.
جواد با لحنی شوخ گفت: راست می گه مامان، هر جمعه که با هزار زور می یاد کوه، حال شمارو می
پرسه.
محمد خواست جواب بدهد که زهرا خانم با محبتی مادرانه گفت: حرص نخورمادر، بازم رحمت به
شیر تو، بگذار اون دو تا زن بگیرن، اگه اسم بقیه هم یادشون اومد، اون وقت درسته.
با این که از زبان امیر و محمد خیلی از خاطرات جمع سه نفره شان شنیده بودم ولی باز هم صمیمیت
زیادي که در رفتارشان موج می زد برایم تازه و نو بود. من جایی ندیده بودم که محمد این قدر راحت
و صمیمی باشد. خصلت همیشگی امیر شیطنت و زود جوشی بود، ولی در مورد محمد نه.
موقع شام که دیدم محمد هم با امیر براي کمک به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بیش تر شد. آن ها
مدام از خاطراتشان می گفتند و می خندیدند و گهگاه ثریا هم با آن ها همراه می شد و من که تا حالا
محمد را این قدر خوشحال و سرحال در جمعی ندیده بودم، سعی می کردم رفتارم عادي باشد.
wWw.98iA.Com