0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٠
فصل نهم
با کمک و همراهی محمد درس را با جدیت دنبال می کردم و پاییز آن سال براي من که در قلبم از
عشق بهاري شاد داشتم ، قشنگترین فصل ها شد. انگار براي اولین بار پاییز را با تمام خصوصیاتش می
شناختم پاییز که همیشه براي من با بوي مدرسه و کتاب و دفتر همراه و هم معنی بود آن سال رنگ
آرامش و عشق داشت. غروب هاي سرد پاییز دلگیر نبود چون براي من همراه شوق برگشتن محمد
بود و عطر وجودش و نگاه گرمش.
سوز بادهاي پاییزي و رگبار باران براي من که وجودم با آتش محبت گرم می شد، مثل باران هاي
بهاري دل انگیز بود. براي اولین بار از ایستادن زیر باران و خیس شدن از رسوخ سرما و سرازیر شدن
قطره هاي آب از سر و رویم در حالی که محمد نگران بود سرما نخورم بی نهایت لذت می بردم و
شب هاي پر رعد و برق همراه صداي زوزه باد ، براي من که پناهی گرم مثل آغوش محمد داشتم نه
ترسناك بود و نه سرد. همین باعث شد که آن سال ، تابستان قلب من سردي و دلگیري پاییز را
نشناسد. فقط عظمت و زیبایی را دید که باعث شد براي همیشه پاییز برایم قشنگترین فصل ها باشد.
همان وقت ها بود که براي اولین بار ثریا و جواد را دیدم. مدتی بود حرف هاي محمد و امیر و
تعریف هایی که از خاطراتشان با جواد و گردش هاي مشترکشان می کردند و مقید بودن هر دوشان
به این که در هر شرایطی هفته اي یک بار با هم کوه بروند کنجکاوم کرده بود که آن ها را ببینم.
دوست داشتم بدانم جواد کیست و شخصیتش چگونه است که این قدر دوستش دارند و براي همین
وقتی محمد گفت: شب جمعه خونه جواد این ها دعوت داریم خوشحال شدم. به یاد دارم آن شب از
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها