0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:35 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٢
فصل دهم
آن روزها بیش تر سرگرمی مادرم شده بود تهیه جهیزیه، کارش شده بود با خاله منصوره بازار رفتن و
خریدن و دوختن. بقچه و سجاده ترمه که کنارش سرمه دوزي ونوارهاي نقده داشت، چادر نماز، پرده
اي، لحاف ها ساتن، ظرف و بلور چینی و....
همه را با شوق و شور می خرید و آقا جون الحق از خرج کردن دریغ نداشت. خانم جون هم تا به
چیزهایی که به خانه می آوردند انافحتنا نمی خواند و هلهله نمی کشید نمی گذاشت بازش کنند.
خلاصه یکی از اتاقهایمان به قول امیر شده بود بازار شام و من پیش خودم فکر می کردم، حالا چه
عجله اي است؟ هنوز دو سال وقت داریم.
صورت مهربان و دوست داشتنی مادرم که با عشق و علاقه دوخت و دوز می کرد و خانم جون که با
آن دست هاي چروکیده و لرزان برایم سفره قند و دمکنی درست می کرد و پدرم که با رویی باز
کمبودهاي گوشزد شده مادر را پذیرا می شد، همه و همه رویاي قشنگ خانه پدري من بود.
خانه امنی که سرشار از محبت و عاطفه و مهر بود و من همه چیز داشتم. محبتبی نهایت اطرافیان و
زندگی پر از آرامش و رفاهی که جلوي نیازم را می گرفت با همه ارزش بالایی که داشت نتیجه اش
براي من خوب نبود. خود نیاز و احتیاج ذهن را شکوفا و پویا می کند. بی نیازي بیش از حد باعث
تباهی می شود. چون وقتی همه چیز آماده است و آدم از داشتنش مطمئن است اعتماد به نفس احمقانه
اي به وجود می آورد که انسان را از بین می برد . سیري زیاد اگر باعث ترکیدن نشود لااقل باعث
بیماري است. و این بیماري بلایی بود که آرام آرام دامن مرا گرفت.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها