پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٩
فهمیده رو هم دیده، ولی اکثریت همون فراموشکارهایی بودن که برایت گفتم. این حرف هاش هم
برداشت هاي تلخی است که اون از زندگی داشته.
نمی دانم چرا تعریف هاي محمد از او، مثل خاري به قلبم فرو می رفت و احساسی ناخوشایند به قلبم
چنگ می زد.
محمد ادامه داد: خلاصه دوستی من و جواد کم کم ریشه دار شد. جواد دریچه اي بود رو به دنیایی که
من ازش بی خبر بودم. شنیدن حسرت ها و آرزوهاي جواد و مقایسه زندگی اون با خودم و
جوانمردي هایی که از آقا اسدالله و خود جواد و مادرش دیدم، باعث علاقه ام به اون ها شد تا الان
که می بینی.
و چون جواد استعداد زیادي براي درس خواندن داشت با همدیگه درس خوندن هم باعث نزدیکی
بیش ترمون شد. بی چاره آقا اسدالله آرزویش این بود جواد به جایی برسه، ولی درست همون سالی
که جواد، دانشگاه قبول شد، آقا اسدالله ریه هایش عفونی شد و فوت کرد. خدا رحمتش کنه.
خدا رو شکر ، زهرا خانم مونده که یک نفس راحت بکشه و لااقل یکخورده از آرزوهایش رو
برآورده ببینه. مخصوصا حالا که ثریا هم دانشگاه می ره. الان روزهاي خوشبختی و راحتی اون هاست
که دیگه آقا اسدالله نیست.
حرف هایش برایم مثل داستانی قشنگ بود . جواد و مادرش و آقا اسدالله را دوست داشتم، ولی در
مورد ثریا، احقانه فکر می کردم. کاش جواد خواهر نداشت، یا دست کم چنین خواهري نداشت.
wWw.98iA.Com