0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۴
ثریا با خنده گفت: ببین جواد شاهد باش. دوباره خود محمد آقا داره حرف توي دهن من می گذاره
ها. من کی گفتم آدم نیستن. منظورم این بود که پسر حاجی ها معمولا سرشون توي حساب و کتاب
و تجارت و حساب یک قرون دوزاره. حساب یک قرون دوزار کجا و عشق و عاشقی کجا؟
محمد باز هم خندان گفت: خب شاید اون مال پسر حاجی هاي خالص باشه، من ناخالصی دارم.
امیر فوري گفت: ا، اون خالص ها هم دل دارن، سنگ که نیستن.
ثریا در جواب در حالی که سعی می کرد مستقیم به امیر نگاه نکند گفت: اون که بله،منتها توي عشق
اون ها ، حساب بانکی پدر معشوق هاست که حرف اول رو اگه نزنه لااقل نصف بیش تر حرف رو
می زنه . امیر خواست دفاع کند که زهرا خانم با دلخوري گفت: گفتم شوخی هم می کنین حرمت
خونه خدا رو نگه دارین.
جواد گفت: مادر جون ما منظورمون از حاجی اون هایی که رفتن مکه نیست که. منظورمون بچه
پولدارهاس و چون معمولا اون ها بازاري هستن با انگشت و چشم و ابرو اشاره اي به محمد و امیر
کرد و پدرهاشون حاجی، اینو می گیم. مادر من چرا حرص بی خود می خوري؟
معلوم بود زهرا خانم جوش اورده، براي همین بقیه دیگه دنبال شوخی را نگرفتند.
کنایه هاي آن ها برایم تقریبا بی مفهوم بود می خندیدم ولی از این که سر در نمی آوردم منظورشان
چیست و در ضمن بیش تر از این که می دیدم محمد با دختري دیگر این قدر راحت حرف می زند،
ناراضی بودم. لبخند می زدم خود را خوشحال نشان می دادم ولی در باطن کلافه بودم. مخصوصا در
برابر ثریا که این قدر راحت حرف می زد، بحث می کرد و جواب می داد و به نظر می آمد که
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها