پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۵
اطلاعات وسیعی دارد،خودم را دست پا چلفتی و معذب احساس می کردم. اعتماد به نفس ثریا و
تسلطش بر محیط و اطرافیان و نگاه هاي تحسین و تایید دیگران براي من با آن ذهن خام و افکار
بچگانه رنج آور بود. مثل آدم هاي ناتوان که وقتی از چیزي سر در نمی آورند سعی می کنند نفی
اش کنند،من هم در وجودم دنبال بهانه اي براي پس زدن و نادیده گرفتن محاسن ثریا می گشتم و از
دستش حرصم می گرفت. آن شب وقتی دیر وقت از خانه آنها برمی گشتیم امیر و محمد سر حال و
خوشحال حرف می زدند و می خندیدند و از خانواده جواد تعریف می کردند.
ولی من توي فکر بودم. ناخواسته اخم هایم در هم رفته بود و در سکوت به حرف هایشان گوش می
دادم. محمد آن قدردر حال و هواي خودش غرق بود که براي اولین بار متوجه حال من نشد. و همان
شب بود که برخلاف انتظارم که توي ذهنم همیشه فکر می کردم امیر به زري علاقه دارد،از حال و
هواي و نگاه هاي امیر با تردید و دودلی حس کردم که نگاه هاي پر از تحسین امیر به ثریا رنگی از
محبت دارد. ولی نمی خواستم قبول کنم،یعنی باورم نمی شد امیر به دختري در شرایط ثریا دل بسته
باشد. آن شب همه چیز برایم عجیب و غیر منتظره بود.
موقع خواب در حالی که سعی می کردم لحن صحبتم معمولی باشد گفتم: فکر نمی کردم این قدر با
جواد این ها صمیمی باشی.
محمد در حالی که معلوم بود هنوز فکرش مشغول است گفت: من که برایت ازش تعریف کرده بودم.
تو از جواد گفتی نه خانواده اش،راستی اصلا تو چطوري با جواد دوست شدي؟
قصه اش طولانیه، حالا بخواب خسته اي، بعدا برایت می گم.
wWw.98iA.Com