0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٧
چند دقیقه بعد جواد با خجالت اومد و گفت: محمد آقا شاید اومدن حاج آقا طول بکشه یک لقمه از
این بخورین ته دلتون رو بگیره.
آن قدر مهربون و با صفا گفت که رویم نشد قبول کنم. باورت نمی شه مهناز دو تا سیب زمینی پخته
بود که رویش گلپر ریخته بودن، روي یک تکه نان، بعد از صبح تا ظهر که جواد با اون جسم ریزه
ومیزه اش کار کرده بود،ناهارش این بود. از همه عجیب تر این بود که اون نون و سیب زمینی به
دهن من از چلو کباب هر روزه خوشمزه تر بود. اینم خاصیت هاي گرسنگی است که من تا اون روز
نمی شناختم. این اولین جرقه انسانیت بود که جواد باعث شد توي ذهن من زده بشه.
فرداي اون روز که آقا جون فرستاد غذا گرفتن، نا خود آگاه یاد کار دیروز جواد افتادم و این دفعه
من پا شدم غذامو بردم پیش جواد و باباش.
من با تعجب گفتم: یعنی آقا جون به این مهربونی یک تعارف به اون ها نمی کرد؟
محمد با دلخوري گفت: اي بابا مهناز،تو باید باشی و ببینی تا بفهمی توي محیط کار و بازار و روابط
آدم ها چه خبره. آقا جون تازه در فهم و شعور سرآمد شکم سیرهاست آقا جون کمک می کرد،
خرج دوا و درمان زنش رو می داد. کمک کرد تا آقا اسدالله خونه بخره، واسه درس و مدرسه بچه
هاش هم همین طور ولی نه بیش تر!
می دونی من یک چیزي از آدم ها فهمیدم اونم اینه که شکم که سیر می شه، چشم ها کور می شه و
گوش ها کر، و میزان این کري و کوري هم، ارتباط مستقیم با دو چیز داره، یکی میزان سیري،
دیگري انسانیت طرف. منظورم رو می فهمی؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها