0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

رمان دالان بهشت

(به نام خدا)
دالان بهشت
نویسنده:نازي صفوي
پاییز 1377

 

 

فصل اول
از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ي امیر بروم. از
گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم هاي گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می
رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند
بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توي بغلش و با بی حوصلگی
گفتم:
- در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک
ساعت منو توي آفتاب نگه داشتی؟!
ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد گفت:
- این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی.
با دلخوري گفتم:
- اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت.... .
از کنار ثریا که هنوز جلوي در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک
دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه هاي لباسم را باز کنم. ثریا
دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوي دیگري را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می
گفت:- ببین مهناز جون چند دقیقه صبر.... .
ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می
کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم.
محمد روي مبل، روبروي برادرم امیر نشسته بود و روي مبل کناري اش هم یک خانم. امیر با صداي
و با قدم هاي بلند سمت من آمد. «!؟ سلام. چه عجب از این طرف ها » : بلند گفت
انگار همه ي صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاري میکردم
نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.
دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم هاي محمد، که حالا سرپا
ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با
«. سلام » : صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم
باورم نمی شد. محمد بود، اینجا، روبروي من با همان چهره ي مردانه و معصوم، با همان چشمان
مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره اي که سال ها
آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خداي من هیچ کس از آن باخبر نبود.
چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه هاي عمرم است. لا به لاي حرف
هاي امیر که ار من می خواست روي مبل بنشینم، صداي محمد را شنیدم:
- فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.

ادامه دارد...................

جمعه 24 دی 1389  3:17 AM
تشکرات از این پست
svh2005
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که (فرزانه جان) صدایش می
کند، همان طور که روزي مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوري اش
درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط
دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزي نفهمیدم.
وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمام قدرتم می
مهناز خانم حالتون » : کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صداي فرزانه که می گفت
احساس تلخ و کشنده ي حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلا هیچ «!؟ بهتره
حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده
هایی از روي چهره ي واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور
از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی
نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! اي خدا، من ناسپاسی کرده و
با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است.
خدایا مرا ببخش.
مهناز جان، گوش کن. اگه این » : اشک ناخواسته توي چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانی گفت
بعد با محبتی خواهرانه «. شربت رو بخوري و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته
براي نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذي را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود
بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد. اي خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت.

جمعه 24 دی 1389  3:19 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

این بار محمد پشت پرده ي اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود
«. امیر، من رفتم دنبال مرتضی » : یا غصه دار؟! گفت
اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می »: شربت را خوردم و به توصیه ي ثریا که می گفت
چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و «. شه
اشک بی اختیار بر گونه هایم جاري بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار
صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توي بالش فرو کردم تا صداي ترکیدن بغضی که داشت
خفه ام می کرد، صداي هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماري که قلبم را نیش
قلبم می سوخت و آتش «...! محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده » : بزند، توي مغزم دوران می کرد
می گرفت و سیل اشک هاي بی اختیارم حتی ذره اي از تلخی این آتش نمی کاست.
از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که براي خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم
دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردي که مثل پتک به سرم کوبیده می شد
داشت منفجر می شد. توي تاریکی اتاق و لا به لاي گریه ي بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب
برگشت و من مثل کسی که نامه ي عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال
پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به

علت خوشبختی، احمق بودم.... .

جمعه 24 دی 1389  3:20 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

فصل دوم


صداي مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توي حیاط می آمد که:


هزار بار گفتم این کتري منو دست نزنین، بابا این کتري مال وضوي منه، مگه حریف شدم؟! والله »


وا، خانم، من کتري رو » : مادرم جواب داد «! من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد


یعنی ما اختیار یه کتري رو هم توي » : خانوم جون گفت «. برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا


«. اختیار دارین همه ي این خونه اختیارش با شماست » : مادرم با ناراحتی گفت «!؟ این خونه ندریم


ننه، آدم که پیر می » : خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لحنی مسالمت جویانه گفت


شه ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتري که جایش عوض می شه


ها، می ترسم دست ناپاك جایجاش کرده باشه، احتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی


«... چسبه، اگر نه


صداي زنگ در حرفشان را نیمه تمام گذاشت. من که آن سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق


همراهی زري رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ي لباسی که از بعد از ظهر وقتم را گرفته


هول نشین خانم جون، نامحرم نیست، محترم خانم » : بود کلنجار می رفتم. از صداي مادرم که می گفت


به به، چه عجب، بابا همه وقتی » : فهمیدم مادر زري آمده. خانم جون با صداي بلند گفت « هستن


نه به خدا خانم » : محتر خانم با خنده گفت «!؟ مادرشوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه


خدا نکنه، گرفتاري و مریضی باشه، » : خانم جون جواب داد «. جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاري

جمعه 24 دی 1389  3:22 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت


و خلاصه صحبت به احوال «. ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره


پرسی هاي معمولی کشیده شد.


من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوري هست سجاف یقه را به زور کوك هم شده برگردانم توي


لباس و به بهانه ي جادکمه زدن سراغ زري بروم که یکدفعه با شنیدن صداي محترم خانم که گفت:


خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند « راستش خانم جون اگر اجازه بدین براي امر خیر خدمت رسیدم »


شد که به سختی می توانستم حرف هایشان را بشنوم. احساس می کردم الان صداي قلبم را توي حیاط


همه می شنوند. بیش تر از سر و صداي توپ بازي بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی


محل تو حیاط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود. صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از


خوشحالی است یا خجالت و شاید هم هر دو.


هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توي دریاي سوال ها غوطه می


خوردم. یعنی محترم خانم می خواهد از من خواستگاري کند؟! براي کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید


از طرف کس دیگر و شاید... . یک دفعه از فکر این که شاید هم براي پسر خودش... . دلم هري


ریخت. فکر این که عروس خانواده ي زري باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که


عروس خانواده کاشانی بشوم و محترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و.... . ولی


همین که یاد خود محمد افتادم، یاد چهره ي جدي و سختگیري هایش و این که زري توي


برادرهایش فقط از او خیلی حساب می برد ترس برم داشت. در خانواده ي زري همه براي من آشنا


بودند، غیر از محمد. حاج آقا و محترم خانم آن قدر مهربان و صمیمی بودند که توي خانه شان اصلا


احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم. فاطمه خانم خواهر بزرگ زري و شوهرش آقا رضا، برادر



جمعه 24 دی 1389  3:22 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

بزرگش آقا مهدي و حتی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال


خود ما، یعنی یک سال و نیم از من زري بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر هاي خودم


بودند. فقط محمد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم. آن هم از بس زري می گفت:


محمد بدش می آد آدم حرف هاي بی خودي بزند یا بی خودي و زیاد بخنده، می گه دختر، باید »


خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوري باشه که همه مجبور بشن بهش احترام


«. ... بگذارن و


و تشکر و خداحافظی « چشم حتماً، من امشب به حاج آقا می گم » توي این فکرها بودم که با صداي


محترم خانم به خودم آمدم. می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی رویم نمی شد.


وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر. دختر که » : می دانستم در آن صورت خانم جون می گوید


«.... این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی


این تجربه را از اولین خواستگاري که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم. وقتی که یکی از هم


جلسه اي هاي مادرم از من براي برادرش خواستگاري کرد و مادرم براي خانم جون ماجرا را تعریف


آن وقت بود که سرزنش هاي خانم جون حسابی «؟ مامان کی » : می کرد با کنجکاوي پرسیده بودم


پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روي خودم نیاورم. این بود که حالا


هم که دیگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوي امانم می داد که صبر کنم، داشتم


دیوانه می شدم.

جمعه 24 دی 1389  3:22 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف هاي مادر و خانم جون چیزي دستگیرم شود. از لا به لاي


حرف هاي آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد. پس درست بود.


از خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم. کاش زري عقلش برسد و بیاید اینجا! ولی نه حتی با زري


هم رویم نمی شد در این مورد بی رودربایستی حرف بزنم.


مار، حالا » : صداي پاي خانم جون که آهسته آهسته روي کاشی ها کشیده می شد و اینکه می گفت


دوباره مرا به خود آود. فوري سرم را زیر انداختم که یعنی «. یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد


می دانستم می خواهد سر از احوال «؟ ننه جانماز منو ندیدي » : دارم خیاطی می کنم. خانم جون گفت


و چون « نه خانم جون » : من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توي اتاق خودش بود. گفتم


سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و براي فرار از آن فوري گفتم:


«!؟ می خواین جانمازتون رو بیارم »


- آره ننه، پیر شی ایشاالله.


دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود. هر بار که صحبت از خواستگار می شد،


خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید


خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادي اش می چربید و به این نتیجه می


«. قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه » : رسید که


دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر. یکباره » : جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت


و «. قرآن و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا

جمعه 24 دی 1389  3:23 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت


بلند « بله می دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توي سر آدم » : من خندان ادامه دادم
.« الله اکبر » : شدم و خانم جون با لبخند گفت
رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توي آب
افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روي شانه هایم ریخته بود. صورتم توي آب، چه روشن بود! یکدفعه
دلم خواست خودم را توي آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را
از توي آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ي قدي داشت، دویدم. توي آینه با دقت
خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگري را بر انداز کند، قدم نسبتا بلند بود و موهایم
پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی
با چشمانی که رنگ چشم هاي آقا جون بود، عسلی روشن. فقط مژه هاي من بلند تر و برگشته تر
بود. غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ي چهره ام، گونه هاي برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام
همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ي این ها را می دیدم،
«. راستی من خیلی شبیه مادرم هستم » : نگاه کردم و با خودم گفتم
یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوي آینه زدم و ناگهان یاد حرف
گودي کمر خیلی براي زن مهم است و به لباس ترکیب می » معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود
فوري دستم را روي کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادي بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم «. دهد
راحت شد، نه، گودي کمر هم داشتم.آن قدر غرق قیافه ي خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی
مثل کسی «!؟ مهناز داري چه کار می کنی » : وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی گفت
که موقع دزدي مچش را گرفته باشند پریدم هوا. دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده


باشد گفتم :هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قیچی 
 کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه«!؟

جمعه 24 دی 1389  6:28 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١
فصل سوم
اگه بیکاري یک کمی آب بریز توي هاون، بکوب. مادرجون حالا مو » : مادر خندید و گفت
همان «. یکخورده بلندتر، یکخورده کوتاه تر، عمر آدم نیست که دیگه برنگرده! نترس، بلند می شه
موقع صداي بسته شدن در حیاط آمد و صداي آقاجون که مثل همیشه تا وارد خانه می شد، همون
و صداي خندان و همیشه سرحال امیر، «!؟ حاج خانوم کجایی » : پشت در، مادرم را صدا می زد که
برادر بزرگم که با صداي بلند سر به سر خانم جون می گذاشت و می خندید.امیر دانشجوي رشته ي
حسابداري و در عین حال کمک پدرم بود و با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، رابطه مان، به قول
مادرم، مثل بچه هاي شیر به شیر بود.
امیر اگر در خانه بود کارش این بود که سر به سر من و خانم جون بگذارد. مواقعی هم که بیرون بود
با محمد بود. یکدفعه یاد این نکته ي مهم افتادم، امیر و محمد دوست هاي جان در یک قالب بودند.
یعنی امیر خبر داشت که محمد از من خواستگاري می کند؟! اصلا از کجا معلوم محمد مرا خواسته
باشد؟ شاید محترم خانم و حاج آقا خودشان این تصمیم را گرفته باشند! بی اختیار کسل شدم. نمی
دانم چرا، ولی دوست داشتم محمد خودش مرا خواسته باشد، دوستم داشته باشد و انتخابم کرده باشد.
راستی، چرا اصلا به این فکر نیفتاده بودم؟ کاش زودتر بزرگ تر ها حرف بزنند و همه چیز معلوم
شود، ولی به هر حال فعلا چاره اي نبود باید صبر می کردم.
آقا جون در حالی که لباس راحتی پوشیده بود و داشت آستین هاي پیراهنش را بالا می زد، از اتاق
بیرون آمد. چقدر صورت خسته و مهربانش را دوست داشتم.
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:31 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢
- سلام آقا جون
- سلام خانوم، چطوري بابا؟!
باز دلم خواست به قول امیر خودم را لوس کنم. با اینکه می دانستم آقا جون همیشه اول نماز می
خواند، گفتم:
- آقاجون چایی بیارم؟!
- نه باباجون اول نماز، بعد شام. به مادرت بگو سور و سات شام را حاضر کنه که مردیم از گشنگی.
از وقتی یادم می آید همیشه همین طور بوده. تابستان ها آقاجون توي حیاط نماز می خواند و صداي
الله اکبرش با بوي یاس ها و عطر شام مادر مخلوط می شد. امیر طبق معمول، لب حوض داشت به
جاي دست و صورت شستن، تقریباً حمام می کرد و سرش را تا گردن توي آب فرو کرده بود.
داشتم فکر می کردم از پشت هولش بدهم توي حوض که سرش را بیرون آورد. با خنده سلام کردم.
.« سلام، به چی می خندي؟! بپر برو یک پارچ آب یخ بیار که جیگرم داره می سوزه، بدو » : گفت
هم او می دانست، هم من که مادر الان یا شربت سکنجبین یا آبلیمو آماده کرده. با این همه گفتم:
نمی دونم چطوریه جیگرت همین که پایت به خونه می رسه و چشمت به من می افته آتیش می »
بدو این قدر حرف نزن » : امیر در حالی که دست هاي خیسش را به طرفم تکان می داد گفت «! گیره
«. فسقلی
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:31 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣
شب هاي تابستان، توي حیاط روي دو تا تخت چوبی بزرگ که بین باغچه و حوض بود غذا می
خوردیم. بوي یاس ها و گلدان هاي محبوبی آقا جون، با بوي نم خاك که از آبپاشی حیاط بلند می
شد، دوست داشتنی ترین بوي دنیا بود. وقتی هرم گرما می خوابید توي آن حیاط باصفا چقدر دور هم
نشستن شیرین بود. قل قل سماور خانم جون که به قول امیر همیشه جوش بود و عطر چاي تازه دم با
،« فقط توي آن ها چایی مزه دارد » آن استکان هاي کوچک کمر باریک که خانم جون معتقد بود
سفره ي قلمکار مادر و بوي پلوي زعفران زده و تنگ دوغ که اگر نعنا نداشت، اخم خانم جون توي
هم می رفت و... . یادش بخیر انگار تمام دنیا آرام بود و خوشبخت، مخصوصاً که علی از ترس آقا
جون دیگر ورجه وورجه نمی کرد و یک گوشه آرام می گرفت.
چه خانواده ي خوشبختی بودیم، کاش در همان سال ها زمان متوقف شده بود. آدم وقتی کوچک و
جوان است دلش می خواهد بدود و به آینده برسد، از بس عجله دارد درست نمی بیند که دور و برش
چه خبر است و افسوس، قدر لحظه اي را که می گذراند، نمی داند. وقتی پشیمان می شود و بر
میگردد و به پشت سر نگاه می کند که دیگر حسرت خوردن فایده ندارد. آن وقت تازه به این نتیجه
می رسد، آنچه برایش می دویده هیچ بوده، قربان همان گذشته و بچگی ها!
بعد از شام به بهانه ي تمام کردن کار خیاطی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. امیر هم بلند شد، ولی
مادر تو خواب » : و در عوض به علی گفت « ننه، امیر تو بمون باهات کار داریم » : خانم جون گفت
نداري؟! از صبح کلّه سحر که پاشدي تا الان ماشاالله داري به زمین پا می زنی، برو قربونت برم، برو
«! یکخورده تنت رو بگذار زمین. اگه بوي خاك گرفت با من
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:31 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴
این تکه کلام خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست ما را از سر باز کند یا از دست سر و
صدا و شیطانی هاي ما خسته می شد، می گفت. علی با دلخوري بلند شد و راه افتاد. و من که خوشحال
و هیجان زده بودم، چون حس می کردم مادر و خانم جون می خواهند حرف بزنند، بی صبرانه گوش
تیز کردم. مادر با صدایی آرام گفت:
- عباس آقا، امروز دم غروب محترم خانم آمده بود اینجا.
آقا جون با خونسردي گفت:
- خیره ایشاالله.
- خیر که هست، آخه این دفعه آمدنش با همیشه فرق داشت.
خانم جون با صدایی آهسته گفت:
- آره مادر، چشمت روشن.آمده بود خواستگاري مهناز براي محمدشون.
آقا، یواش تر چه » : که آقا جون جا خورد و گفت «!؟ چی؟! براي محمد » : امیر چنان بلند گفت
«!؟ خبره
مثل گربه چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم و از گوشه ي پرده حیاط را نگاه کردم. امیر که
یعنی خودش گفته یا محترم خانم و حاج آقا این حرفو » : معلوم بود کاملاً جا خورده، دوباره گفت
والله این طور که محترم » : توي دلم گفتم آفرین که عقلت رسید بپرسی. خانم جون گفت «!؟ زدن
خانم گفت، محمد خودش خواسته، یعنی حاج آقا از ترس اینکه محمدش هم مثل مهدي، سر خود
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:31 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵
کسی رو پیدا کنه، بهش گفته می خوان براش زن بگیرن و بهتره تا زوده دست بالا کنن. محمد هم
اول زیر بار نرفته و گفته حالا نمی خواد زن بگیره، وقتی موقعش شد خودش می گه. حاج آقا هم
«. شک کرده و آن قدر پاپی شده تا بالاخره به زور از زیر زبونش کشیدن که مهناز رو می خواد
پس محمد دوستم » ضربان قلبم چند برابر شد و از شوق ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم. با خود گفتم
یاد چهره اش افتادم. معصومیتی خاص توي صورتش بود که بیشتر از زیبایی چهره اش آدم را « دارد
خدا براي پدر و مادرش نگهش داره، اصلا گل این بچه » : می گرفت و آقاجون همیشه می گفت
« گیراست
محمد فقط چهار سال از من بزرگ تر بود. تازه بیست سالش داشت تمام می شد، ولی شاید به خاطر
رفتار موقرش بود که سن و سالش بیشتر به نظر می آمد. دانشجوي سال دوم رشته الکترونیک بود. در
درس هایش خیلی جدي و موفق بود.به امیر هم براي قبول شدن توي کنکور خیلی کمک کرد و حتی
به خود من و زري، مخصوصا من که همیشه توي ریاضی خنگ بودم، با چه حوصله اي درس می داد
و بیشتر وقت ها هم من از ترس اینکه فکر نکند کودنم، به دروغ می گفتم، یاد گرفتم و آن وقت که
نمره هایم کم می شد هی به زري التماس می کردم که راستش را به محمد نگوید. نمی دانم؟! شاید
خودم هم نمی دانستم دوستش دارم. یعنی شاید، اصلا تا آن روز نمی دانستم دوست داشتن یعنی چی؟!
خیلی فرق است بین چیزي که انسان گمان می کند که می فهمد، با چیزي که واقعاً می فهمد و درك
می کند.
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:33 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶
صورت محمد با اون موهاي پرپشت و مشکی که کمی جعد داشت و چشم هاي سیاه و محبوبش که
همراه ریش و سبیل به او چهره اي مردانه می داد، با آن قد بلند و چهار شانه جلوي نظرم بود که باز با
به خودم آمدم. خانم جون گفت: « بی معرفت، چرا به خود من نگفت » صداي امیر که می گفت
- خوب مادر رویش نشده، به تو بگه، چی؟! تو اگه خواهر اونو می خواستی رویت می شد بهش
بگی؟!
امیر یکدفعه قرمز شد و سرش را انداخت پایین. مادر و آقاجون با تعجب به هم نگاه کردند و مادر با
لحنی نیمه شوخی و کنجکاوي فراوان گفت:
- امیر چرا قرمز شدي؟! نکنه تو هم، بله؟!
و از جا بلند شد. خانم « حالا که فعلاً نوبت فسقلی هاست » : امیر سرش را بلندکرد و با شرم گفت
«!؟ ا، بشین ننه، کجا؟! اصلا حرف اصلی فراموش شد. بالاخره آقا شما چی می گی » : جون گفت
والله اختیار و اجازه که دست شماست. بعد از » : آقاجون که براي مادرش احترام زیادي قائل بود گفت
آن هم، به نظر من پسره از هرجهت بچه ي خوبیه، خانواده اش هم که دیده و شناخته ان. من خودم
بارها به ملیحه(مادرم را می گفت)گفتم، خوش به حال هرکس که عروس این خانواده، خصوصا زن
« محمد بشه
خانم جان خوشحال گفت:
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:33 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧
- بارك الله، منم از سر شب این قدر خوشحالم که نگو. مادر، آدم مگه از خدا چی می خواد؟! پسره
هم جمال داره هم کمال. خانواده دار هم که هست، دیده و شناخته هم که هستن. از همه مهم تر اینه
که استخوان دارن.
آقاجون گفت:
- این ها همه درست، من فقط ناراحت سن و سالِ کمِ مهنازم.
خانم جون گفت:
- مادر خدا عمرت بده، من هنوز دوازده سالم نشده بود که رفتم خونه ي بخت، سن مهناز که بودم دو
تا شکم هم زاییده بودم، حالا خدا نخواست بمونن، حرفی جداست.
- خانم جون زمانه فرق کرده، الانه آدم این قدر چیزها می بینه و می شنوه، چشم ترس می شه. با این
همه من از پسره خاطر جمعم، بیشتر از سنش می فهمه. از بابت مهناز می ترسم، هم یکی یکدونه بوده
هم تا حالا سرش توي درس و کتاب. هنوز فکر نمی کنم عقلش به زندگی برسه.
مادرم گفت:
- نمی خوان که حالا ببرنش، محترم خانم می گفت: کار خداپسندانه است هم دو تا جوون از گناه
دور می شن، هم محمد گفته تا خودش درسش رو تموم نکنه مهنازم درسش رو بخونه، بعداً برن سر
زندگیشون.
- یعنی چی؟! یعنی فقط اسم بگذارن و نامزد باشن؟!
wWw.98iA.Com

جمعه 24 دی 1389  6:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها