و خلاصه صحبت به احوال «. ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره
پرسی هاي معمولی کشیده شد.
من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوري هست سجاف یقه را به زور کوك هم شده برگردانم توي
لباس و به بهانه ي جادکمه زدن سراغ زري بروم که یکدفعه با شنیدن صداي محترم خانم که گفت:
خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند « راستش خانم جون اگر اجازه بدین براي امر خیر خدمت رسیدم »
شد که به سختی می توانستم حرف هایشان را بشنوم. احساس می کردم الان صداي قلبم را توي حیاط
همه می شنوند. بیش تر از سر و صداي توپ بازي بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی
محل تو حیاط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود. صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از
خوشحالی است یا خجالت و شاید هم هر دو.
هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توي دریاي سوال ها غوطه می
خوردم. یعنی محترم خانم می خواهد از من خواستگاري کند؟! براي کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید
از طرف کس دیگر و شاید... . یک دفعه از فکر این که شاید هم براي پسر خودش... . دلم هري
ریخت. فکر این که عروس خانواده ي زري باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که
عروس خانواده کاشانی بشوم و محترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و.... . ولی
همین که یاد خود محمد افتادم، یاد چهره ي جدي و سختگیري هایش و این که زري توي
برادرهایش فقط از او خیلی حساب می برد ترس برم داشت. در خانواده ي زري همه براي من آشنا
بودند، غیر از محمد. حاج آقا و محترم خانم آن قدر مهربان و صمیمی بودند که توي خانه شان اصلا
احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم. فاطمه خانم خواهر بزرگ زري و شوهرش آقا رضا، برادر