پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:33 AM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶
صورت محمد با اون موهاي پرپشت و مشکی که کمی جعد داشت و چشم هاي سیاه و محبوبش که
همراه ریش و سبیل به او چهره اي مردانه می داد، با آن قد بلند و چهار شانه جلوي نظرم بود که باز با
به خودم آمدم. خانم جون گفت: « بی معرفت، چرا به خود من نگفت » صداي امیر که می گفت
- خوب مادر رویش نشده، به تو بگه، چی؟! تو اگه خواهر اونو می خواستی رویت می شد بهش
بگی؟!
امیر یکدفعه قرمز شد و سرش را انداخت پایین. مادر و آقاجون با تعجب به هم نگاه کردند و مادر با
لحنی نیمه شوخی و کنجکاوي فراوان گفت:
- امیر چرا قرمز شدي؟! نکنه تو هم، بله؟!
و از جا بلند شد. خانم « حالا که فعلاً نوبت فسقلی هاست » : امیر سرش را بلندکرد و با شرم گفت
«!؟ ا، بشین ننه، کجا؟! اصلا حرف اصلی فراموش شد. بالاخره آقا شما چی می گی » : جون گفت
والله اختیار و اجازه که دست شماست. بعد از » : آقاجون که براي مادرش احترام زیادي قائل بود گفت
آن هم، به نظر من پسره از هرجهت بچه ي خوبیه، خانواده اش هم که دیده و شناخته ان. من خودم
بارها به ملیحه(مادرم را می گفت)گفتم، خوش به حال هرکس که عروس این خانواده، خصوصا زن
« محمد بشه
خانم جان خوشحال گفت:
wWw.98iA.Com