پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:31 AM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣
شب هاي تابستان، توي حیاط روي دو تا تخت چوبی بزرگ که بین باغچه و حوض بود غذا می
خوردیم. بوي یاس ها و گلدان هاي محبوبی آقا جون، با بوي نم خاك که از آبپاشی حیاط بلند می
شد، دوست داشتنی ترین بوي دنیا بود. وقتی هرم گرما می خوابید توي آن حیاط باصفا چقدر دور هم
نشستن شیرین بود. قل قل سماور خانم جون که به قول امیر همیشه جوش بود و عطر چاي تازه دم با
،« فقط توي آن ها چایی مزه دارد » آن استکان هاي کوچک کمر باریک که خانم جون معتقد بود
سفره ي قلمکار مادر و بوي پلوي زعفران زده و تنگ دوغ که اگر نعنا نداشت، اخم خانم جون توي
هم می رفت و... . یادش بخیر انگار تمام دنیا آرام بود و خوشبخت، مخصوصاً که علی از ترس آقا
جون دیگر ورجه وورجه نمی کرد و یک گوشه آرام می گرفت.
چه خانواده ي خوشبختی بودیم، کاش در همان سال ها زمان متوقف شده بود. آدم وقتی کوچک و
جوان است دلش می خواهد بدود و به آینده برسد، از بس عجله دارد درست نمی بیند که دور و برش
چه خبر است و افسوس، قدر لحظه اي را که می گذراند، نمی داند. وقتی پشیمان می شود و بر
میگردد و به پشت سر نگاه می کند که دیگر حسرت خوردن فایده ندارد. آن وقت تازه به این نتیجه
می رسد، آنچه برایش می دویده هیچ بوده، قربان همان گذشته و بچگی ها!
بعد از شام به بهانه ي تمام کردن کار خیاطی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. امیر هم بلند شد، ولی
مادر تو خواب » : و در عوض به علی گفت « ننه، امیر تو بمون باهات کار داریم » : خانم جون گفت
نداري؟! از صبح کلّه سحر که پاشدي تا الان ماشاالله داري به زمین پا می زنی، برو قربونت برم، برو
«! یکخورده تنت رو بگذار زمین. اگه بوي خاك گرفت با من
wWw.98iA.Com