0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:31 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢
- سلام آقا جون
- سلام خانوم، چطوري بابا؟!
باز دلم خواست به قول امیر خودم را لوس کنم. با اینکه می دانستم آقا جون همیشه اول نماز می
خواند، گفتم:
- آقاجون چایی بیارم؟!
- نه باباجون اول نماز، بعد شام. به مادرت بگو سور و سات شام را حاضر کنه که مردیم از گشنگی.
از وقتی یادم می آید همیشه همین طور بوده. تابستان ها آقاجون توي حیاط نماز می خواند و صداي
الله اکبرش با بوي یاس ها و عطر شام مادر مخلوط می شد. امیر طبق معمول، لب حوض داشت به
جاي دست و صورت شستن، تقریباً حمام می کرد و سرش را تا گردن توي آب فرو کرده بود.
داشتم فکر می کردم از پشت هولش بدهم توي حوض که سرش را بیرون آورد. با خنده سلام کردم.
.« سلام، به چی می خندي؟! بپر برو یک پارچ آب یخ بیار که جیگرم داره می سوزه، بدو » : گفت
هم او می دانست، هم من که مادر الان یا شربت سکنجبین یا آبلیمو آماده کرده. با این همه گفتم:
نمی دونم چطوریه جیگرت همین که پایت به خونه می رسه و چشمت به من می افته آتیش می »
بدو این قدر حرف نزن » : امیر در حالی که دست هاي خیسش را به طرفم تکان می داد گفت «! گیره
«. فسقلی
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها