0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:31 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴
این تکه کلام خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست ما را از سر باز کند یا از دست سر و
صدا و شیطانی هاي ما خسته می شد، می گفت. علی با دلخوري بلند شد و راه افتاد. و من که خوشحال
و هیجان زده بودم، چون حس می کردم مادر و خانم جون می خواهند حرف بزنند، بی صبرانه گوش
تیز کردم. مادر با صدایی آرام گفت:
- عباس آقا، امروز دم غروب محترم خانم آمده بود اینجا.
آقا جون با خونسردي گفت:
- خیره ایشاالله.
- خیر که هست، آخه این دفعه آمدنش با همیشه فرق داشت.
خانم جون با صدایی آهسته گفت:
- آره مادر، چشمت روشن.آمده بود خواستگاري مهناز براي محمدشون.
آقا، یواش تر چه » : که آقا جون جا خورد و گفت «!؟ چی؟! براي محمد » : امیر چنان بلند گفت
«!؟ خبره
مثل گربه چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم و از گوشه ي پرده حیاط را نگاه کردم. امیر که
یعنی خودش گفته یا محترم خانم و حاج آقا این حرفو » : معلوم بود کاملاً جا خورده، دوباره گفت
والله این طور که محترم » : توي دلم گفتم آفرین که عقلت رسید بپرسی. خانم جون گفت «!؟ زدن
خانم گفت، محمد خودش خواسته، یعنی حاج آقا از ترس اینکه محمدش هم مثل مهدي، سر خود
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها