0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:28 AM


بلند « بله می دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توي سر آدم » : من خندان ادامه دادم
.« الله اکبر » : شدم و خانم جون با لبخند گفت
رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توي آب
افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روي شانه هایم ریخته بود. صورتم توي آب، چه روشن بود! یکدفعه
دلم خواست خودم را توي آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را
از توي آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ي قدي داشت، دویدم. توي آینه با دقت
خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگري را بر انداز کند، قدم نسبتا بلند بود و موهایم
پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی
با چشمانی که رنگ چشم هاي آقا جون بود، عسلی روشن. فقط مژه هاي من بلند تر و برگشته تر
بود. غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ي چهره ام، گونه هاي برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام
همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ي این ها را می دیدم،
«. راستی من خیلی شبیه مادرم هستم » : نگاه کردم و با خودم گفتم
یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوي آینه زدم و ناگهان یاد حرف
گودي کمر خیلی براي زن مهم است و به لباس ترکیب می » معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود
فوري دستم را روي کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادي بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم «. دهد
راحت شد، نه، گودي کمر هم داشتم.آن قدر غرق قیافه ي خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی
مثل کسی «!؟ مهناز داري چه کار می کنی » : وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی گفت
که موقع دزدي مچش را گرفته باشند پریدم هوا. دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده


باشد گفتم :هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قیچی 
 کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه«!؟

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها