0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  3:23 AM

گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف هاي مادر و خانم جون چیزي دستگیرم شود. از لا به لاي


حرف هاي آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد. پس درست بود.


از خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم. کاش زري عقلش برسد و بیاید اینجا! ولی نه حتی با زري


هم رویم نمی شد در این مورد بی رودربایستی حرف بزنم.


مار، حالا » : صداي پاي خانم جون که آهسته آهسته روي کاشی ها کشیده می شد و اینکه می گفت


دوباره مرا به خود آود. فوري سرم را زیر انداختم که یعنی «. یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد


می دانستم می خواهد سر از احوال «؟ ننه جانماز منو ندیدي » : دارم خیاطی می کنم. خانم جون گفت


و چون « نه خانم جون » : من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توي اتاق خودش بود. گفتم


سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و براي فرار از آن فوري گفتم:


«!؟ می خواین جانمازتون رو بیارم »


- آره ننه، پیر شی ایشاالله.


دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود. هر بار که صحبت از خواستگار می شد،


خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید


خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادي اش می چربید و به این نتیجه می


«. قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه » : رسید که


دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر. یکباره » : جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت


و «. قرآن و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها