0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:37 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٠
سرم را تکان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدي که من آن قدر خسته ام که حتی به مامان این ها
هم سر نزدم ، درسته؟
دوباره سرم را تکان دادم.
ولی با این همه این مهمون کذایی این قدر برایت مهم بود که مثل بچه ها پشتتو به من بکنی ، نه؟
اگر قرار باشه یک مهمونی براي تو، حتی از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگی خوبی بعد ها خواهیم
داشت مگه نه؟
پریدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخی کنم.
اگه واقعا هم شوخی کردي ، نه شوخی بجایی بود نه درست. این که من عین همون کار رو باهات
کردم هم، به خاطر همین بود که زشتی کارت رو بفهمی و از همه این گذشته دوست دارم یک چیز
براي همیشه یادت باشه.
در حالی که موهایم را از روي پیشانی ام کنار می زد، با لحنی ملایم اما محکم گفت: با همه این که
خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این که می دونی اشک هات رو نمی تونم ببینم، ولی
چیزهایی هست که براي من قابل تحمل نیست،بخصوص از سمت تو ، حتی اگه به قول تو به قیمت
قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشک هایت هیچ وقت به عنوان سلاح استفاده نکن
و از قهر براي به کرسی نشوندن حرفت.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها