0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:36 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٩
یعنی منظورت اینه که من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه که تو می گی، حالا چه درست،
چه غلط ، تا تو گریه نکنی؟!
سرم را تکان دادم و در حالی که اشک هایم را با پشت دست پاك می کردم، گفتم: نخیر، منظورم
این نبود.
خیلی خب من دارم گوش می کنم. منظورتو بگو، بفهمم.
مگه من چیکار کردم که باهام قهر کردي؟
خندید. سرش را تکان داد و گفت: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نکردم. مثل کار خودت رو
بهت نشون دادم، به چند دلیل همین.
در حالی که اخم هایم را درهم کرده بودم، گفتم: کدوم کار؟
تو نمی دونی کدوم کار؟
نخیر، نه کارهامو نه دلیل هاي جنابعالی رو.
با این که می دونم که می دونی، باشه می گم. می گم که بیش تر در موردش فکر کنی، باشه؟ تو
امروز از من یک سوال کردي، درسته؟ در مورد این سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق
بگم، حتی بی چون و چرا، درسته؟ در حالی که من به خاطر حق خودم و این که شوهرت هستم و
این حرف ها هم نگفتم نه، ولی تو راضی نشدي.
گفتم شب با هم صحبت می کنیم، درسته؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها