0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٧
همه چیز تمومه. مهناز این فکر رو که من به اتکاي بابام همه چیز دارم از سرت بیرون کن من می
خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم.
زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره که یکیش عشق است و دیگري عقل و شعور، من اون
اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه. نمی خوام زن گرفتن
من یا شوهر کردن تو به جاي ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فکر
رو به سرت راه بدي؟ مگه تو الان غیر از درس خوندن چی کار داري؟
خدا رحم کرده ما نرفتیم سر زندگیمون . تو اگه می دیدي و می دونستی بعضی ها با چه مشقتی این
راه رو طی می کنن، چه زحمت ها می کشن تا این دوره اي که توي ناز و نعمت دل جنابعالی رو زده
بگذرونن آن قدر راحت نمی گفتی دیگه حوصله ندارم. یک نمونه اش همین دوست خودت مریم تا
حالا فکر کردي اون حتی یک دهم آرامش و راحتی تو رو نداره؟
راست می گفت من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. محمد ادامه داد: یا خواهر جواد، ثریا . من
باید تو رو باهاشون آشنا کنم تا خودت....
با کنجکاوي حرفش را قطع کردم و پرسیدم: ثریا کیه؟
خواهر دوستم جواد. همون که امیر هم باهاش دوسته و با هم می ریم کوه.
دوباره پرسیدم: تو خواهرش رو از کجا می شناسی؟
بی حوصله گفت: ممکنه اول به اصل مطلب توجه کنی بعد به حاشیه ها؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها