پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:14 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۶
الان همه » : این طور که صدایم می کرد، حال غریبی می شدم. اشک چشم هایم را پر کرد. فقط گفتم
درماندم. نمی دانستم آنچه را «!؟ چی » : و اشکم سرازیر شد. محمد با حیرت و تعجب گفت « می آن
حس می کنم چطور باید بگویم. فقط سرم را تکان دادم و اشک ریزان رو برگرداندم. به زور صورتم
را برگرداند. اشک هایم را با دستش پاك کرد و ناراحت گفت:
- حرف بزن. گریه براي چیه؟ خیلی خوب اصلاً نمی خواد بگی، خوبه؟!
و آن قدر حرف زد و شوخی کرد تا آرام شدم. بعد در حالی که دستم را توي دستش نگه داشته بود،
گفت:
- هنوزم مثل بچگی هات فوري گریه می کنی، آره؟!
- تو کی گریه ي منو دیدي؟
- یادت نیست، سر هرچی با زري دعوایت می شد فوري گریه کنان یا از خونه ي ما میرفتی خونه
تون پیش مامانت یا از خونه ي خودتون می آمدي پیش مامان من شکایت کنی؟
خنده ام گرفت و گفتم:
- تو چه چیزهایی یادت مونده، خوب اون موقع بچه بودم!
- قهر کردنت هم هنوز یادمه! یعنی دیگه بزرگ شدي و اون عادت ها از سرت افتاده؟!
با تعجب گفتم:
- من کی قهر کردم؟
wWw.98iA.Com