پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:14 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٧
- اون روز که تو و زري توي حیاط سر ظهر، سروصدا راه انداخته بودین اومدم در خونه تون یادته؟!
چقدر اون روز به چشمم دوست داشتنی اومدي. مثل بچه هایی که زیر بارون مونده باشن با اون
موهاي خیس و پاهاي برهنه.
خندیدم و گفتم:
- خوب؟!
- یادت نیست تا مدت ها وقتی من خونه بودم نمی اومدي پیش زري، من رو هم که می دیدي به
روي خودت نمی آوردي؟!
- خُب بهم برخورده بود.
با تعجب گفت:
- من که به تو چیزي نگفته بودم؟!
- ا، تشر زدنت به زري نصفش هم مربوط به من می شد دیگه.
از ته دل خندید و گفت:
- خدا به داد برسه. از تشري که به زري زدم این قدر بهت برخورده، با خودت دعوا کنم چی می
شه؟!
رنجیده گفتم:
________________________________________________________________________________________________________________________
صفحھ ۶٨
- مگه قراره با من دعوا کنی؟!
مثل بچه هاي تخس گفت:
- خوب اگه دختر خوبی باشی که نه....
و از قیافه ي آماده ي پرخاش من چنان از ته دل خندید که خودم هم خنده ام گرفت.