پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٣
ولی گریه مجالم نداد. حالا او متعجب شده بود. با ناراحتی سرم را روي سینه اش گرفته بود و پشت
سر هم می گفت: گریه نکن. من نمی فهمم گریه براي چه؟ آخه مگه چی بهت گفتم؟ مهناز ؟
خواهش می کنم . می شنوي؟
دست هایش که موهایم را نوازش می کرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می کرد ولی اشک
هایم بی اختیار می ریخت. کمی که آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان
طور که دستم را توي دستش نگه داشته بود گفت: از این که خواستی کمکم کنی ممنونم و از این که
ناراحتت کردم معذرت می خوام. ولی آخه عزیزم دلم تو فکر نکردي وقتی من خودم هر جا می خوام
برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا که ممکنه به تو می گم، حق اینو دارم که از تو
هم همینو بخوام؟ من نمی خوام ازم اجازه بگیري ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم.
تو کافی بود که دیشب بهم می گفتی که خرید داري یا من وقت داشتم و چشمم کور خودم باهات
می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می کشیدي ولی نه این طوري. این درسته که من خسته از
راه بیام بشنوم که شما پیغام دادین با مریم این ها می ري خرید. تازه این خرید تا این موقع شب هم
طول بکشه؟ مهناز من اون موقع که تو زنم هم نبودي دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم
تنها جایی بري. تو یک دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی. حرفمو می
فهمی؟ چهار ساعته که من چهل بار تا سر خیابون اومدم و برگشتم . فقط پنج بار رفتم در خونه مریم
این ها که ببینم آخه چی شده که تو تا این موقع نیامدي . اون وقت حالا که اومدي به جاي این که
ناراحتی منو درك کنی تازه جواب سوال من اینه؟ باید این طوري اشک بریزي؟
wWw.98iA.Com