0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶۵
سرم را بلند کردم و چشمم توي نگاه نافذ و جدي اش افتاد. دلم هري فرو ریخت. با لحنی آرام و
شمرده و در عین حال جدي گفت:
- ببین مهناز، مجبور نیستی همیشه جواب سوال هایم رو بدي. اگه جوابم رو ندي خیلی بهتر از اینه که
بخواي جواب سر بالا یا سرسري بدي. منظورم رو می فهمی؟!
دستپاچه و هول گفتم:
- من سرسري جواب ندادم.
یک بار دیگر جدي نگاهم کرد و رویش را برگرداند. عجیب بود با یک نگاه چنان ته دلم خالی می
همان « محمد » . شد که شاید اگر سرم داد می زد، آن قدر حساب نمی بردم. دستش را محکم گرفتم
از لحن جدي اش دلخور شدم و با حرص گفتم: « بله » . طور جدي برگشت
- با من این جوري حرف نزن. خوب ناراحتی من....
ساکت شدم، باز ماندم، نمی دانستم چه بگویم؟! لبم را گاز می گرفتم و سرم را زیر انداخته بودم. چند
لحنش مثل معلمی «!؟ تو، چی » . لحظه صبر کرد. بعد دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت
بود که با شاگردش حرف می زند. من هم مثل شاگردهایی که می خواهند سر معلمشان کلاه بگذارند،
اما نمی دانند چه جوري، گفتم:
- هیچی، یادم رفت.
- مهناز؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها