0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٨
باورم نمی شد محمد چنین عکس العملی نشان بدهد. پیش خودم فکر کرده بودم، ذوق هم می کند و
حتما پیشنهاد می کند زودتر عروسی کنیم ولی نخیر باز تیرم به سنگ خورده بود و اشتباه فهمیده
بودم. از آن روز به بعد محمد سختگیر تر از هر معلمی حواسش به درس هاي من بود و با صبر و
حوصله اول به درس هاي من می رسید بعد به کارهاي خودش و بالاخره آن قدر با من سر و کله زد
که از نظر درسی تقریبا همسطح مریم شدم که همیشه از من و زري درسش بهتر بود. زري مدام سر به
سرم می گذاشت:
مریم خبر نداري محمد چه خود کشانی داره می کنه تا خانم درسشون رو بخونن. اون وقت جواب
سوال هاي منو اگه دو دفعه بگه و من نفهمم دفعه سوم از کوره در می ره.
مریم گفت: خب این قراره مادر بچه هاش بشه تو چی؟
خاك بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش می شم دیگه...
اگر کمی عاقل بودم باید از آن روز به بعد لااقل یکخورده فکرم مشغول می شد و سعی می کردم سر
از افکار محمد در آورم و به جاي این که راحت از کنار قضیه بگذرم در آن دقیق شوم. منتها همین
که مشکلی حل می شد فراموشش می کردم، بدون این که حتی ذره اي فکرم مشغول شود یا پیش
خودم حرف هاي محمد را تجزیه و تحلیل کنم. آدم باید بداند چه می خواهد و چرا می خواهد؟ اگر
جز این باشد، مثل من می شود ترکه اي در مسیر باد که به هر طرفی خم می شود. من محمد را
دوست داشتم بدون این که بدانم چرا و چقدر؟ در آن سن و سال نهایت لذتم، احساس عشق بی
نهایت او نسبت به خودم بود که مرا غرق لذت می کرد. ولی صرف خواستن چیزي، بدون دانستن
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها