0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧۵
فصل هشتم
مهر ماه با حال و هواي خاص خودش رسید اما مهر آن سال براي من مثل سال هاي قبل نبود با باز
شدن مدرسه محمد را کم تر می دیم و این کلافه ام می کرد. دیگر حوصله کتاب و دفتر و کلاس را
نداشتم. پیش خودم فکر می کردم بی خود نیست کسی که ازدواج می کند مدرسه راهش نمی دهند.
حواسم اصلا جمع درس نبود و همین مرا خیلی از مریم و زري عقب انداخته بود. بر عکس من محمد
که واحد هاي بیش تري گرفته بود روزها تا غروب کلاس داشت. وقتی هم خسته برمی گشت مدام
سرش توي کتاب و جزوهایش بود. مریم و زري هر چه به من فشار می آوردند فایده اي نداشت.
دیگر دل و دماغ کلاس و دفتر و کتاب را نداشتم. مریم مرتب می گفت: مهناز بیچاره این محمد از
اون مردها نیست که تو فکر می کنی ها کسی که به خواهرش براي درس این قدر سخت بگیره زنش
رو ول نمی کنه.
ولی من گوشم بدهکار نبود. براي خانه داري و شوهرداري احتیاج به درس نداشتم حدود دوماه از باز
شدن مدرسه ها گذشته بود. بعد از ظهر جمعه بود محمد روي میز خم شده و سرش توي کتاب و
دفترهایش بود ومن بیهوده کتاب ها را جلوي خودم روي زمین پهن کرده بودم همان طور که دست
هایم زیر چانه ام بود غرق تماشاي محمد بودم. سنگینی نگاهم انگار تمرکزش را به هم زد و سرش را
بلند کرد. لبخند زنان گفت: دختر خوب تو مگه درس نداري؟ با خونسردي و خیلی راحت گفتم: چرا
ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.
یکدفعه صاف نشست و گفت: دیگه حوصله نداري یا امروز حوصله نداري؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها