0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:24 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٠
مهناز جون به محمد آقا گفتی؟ با خونسردي گفتم: نه براي چه؟ تنها که نیستم با شما می رم تازه
کارم واجبه. حتی براي یک لحظه هم فکر نکردم باید به محمد گفته باشم تازه حس خوبی داشتم از
این که دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم. به هر حال همراه اکرم خانم و مریم رفتم و چون
اکرم خانم خرید هاي دیگري هم داشت کارهایش طول کشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته
بود که برگشتیم. حتی به ذهنم خطور نکرده بود که اشتباه کرده ام. فقط براي محمد دلتنگ شده بودم.
همان طور که داشتم از اکرم خانم براي این که تا دم خانه همراهی کرده بود تشکر می کردم زنگ
را فشار دادم که محمد مثل این که پشت در باشد بلافاصله در را باز کرد.
چهره اش آن قدر در هم بود که لبخند روي لب هر سه ما مخصوصا اکرم خانم ماسید. من آن قدر جا
خورده بودم که حتی سلام هم نکردم و محمد که معلوم بود به زحمت سعی می کند خوشرو باشد
جواب اکرم خانم را می داد که مرتب عذر خواهی می کرد و می گفت اگر دیر شده تقصیر من بوده.
بیچاره اکرم خانم و مریم با عجله خداحافظی کردند و گفتند: دیر وقته مزاحم حاج خانوم و این ها
نمی شیم. سلام برسونین. و با نگاهی مظطرب از ما جدا شدند و رفتند.
من که از رفتار سرد و نگاه هاي غضب آلود محمد جا خورده و گیج بودم بلا تکلیف ایستاده بودم و
دور شدن مریم و مادرش را نگاه می کردم که محمد گفت: نمی فرمایین تو؟ براي اولین بار این لحن
نیش دار را از او می شنیدم. نگاهش درست مثل روزي بود که پشت در حیاط ما زري را دعوا کرد .
با تعجب و مثل آدم هاي گیج وارد خانه شدم. توي حیاط کسی نبود. مادرم با نگرانی تا دم در راهرو
آمد و در جواب سلامم با ناراحتی گفت: تا الان کجا بودي؟ فکر نمی کنی بقیه نگران می شن؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها